ض

آخر شب داشتم توئیت‌های آقای ضرغامی را می‌خواندم. حوصله‌ی تلویزیون را نداشتم. خسته بودم و خوابم می‌آمد. کاملا بی‌حس بودم. بی‌اراده مثل زمانی که ظهر خانه باشم و حرف‌های کارشناس مذهبی را در برنامه‌ی زلال احکام یا سمت خدا گوش کنم و قدرت تغییر شبکه را نداشته باشم. همان طور که می‌خواندم یاد داستان کوتاه تولستوی در ادبیات فارسی افتادم. تزار و راهب. همان داستانی که تزار از قصر خود به خانه‌ و مزرعه راهب می‌آمد تا در آن جا متحول شود. همین. فقط می‌خواستم بگویم آقای ضرغامی مثل پیر دنیادیده‌ای که همه جا را آباد کرده  و حالا در گوشه‌ای عزلت گزیده اما همچنان تاثیرگذار است می‌نویسد.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s