مسافری با پیراهن سپید

در این اتاق تنهام. همسرم در اتاق خواب خوابیده است. من اینجا نشسته‌ام و دارم می‌نویسم. عصر امروز بعد از یک ماه خوابیدم و الان خواب ندارم. دارم النی گوش می‌کنم. در هوای سرد فقط النی را دوست دارم. پدر در هال روبروی تلویزیون، خوابیده یا شاید هم بیدار است. امشب مهمان ماست چون مادر پیش ما نیست. مادربزرگ حالش خوب نیست و مادر رفته تا شب را با او باشد. ما هم چند ساعت قبل آنجا بودیم. چهل فرزند و نوه دیگر هم بودند. اما این‌ها، همه نبودند. بعضی‌ها جنوب کشور هستند. هنوز اوضاع برای آمدن آماده نیست. تهرانی‌ها، اسیر برفِ جاده شدند و برگشتند. بیرون هوا سرد است و باران می‌بارد. اوضاع جهان مثل همیشه نامساعد است اما در خانه‌ی دایی گرما و آرامش حکم‌فرما بود. وقتی وارد خانه شدم همه‌ی آنهایی که می‌توانستند با من روبوسی کردند. این رسم خانواده است. موقع رفتن هم همدیگر را می‌بوسیم. اگر فردا هم دیداری دست دهد رسم اجرا می‌شود. مرحله‌ی بعد گروهی بودند که با من دست دادند. چند نفر هم فقط احوال‌پرسی کردند. اگر این گروه‌های متفاوت به ترتیب باشند مشکلی نیست اما به علت شناور بودن ترکیب باید مدام مواظب بود. التفات من مثل رحمت خدا عام است. کسی را محروم نمی‌کنم. هر کس به اندازه‌ی ظرفیتش از من بهره‌مند می‌شود. وقتی احوال‌پرسی و پذیرایی تمام شد مادر از من خواست که به عیادت مادربزرگ بروم. با نگرانی از این که چه بگویم و چه بکنم رفتم به اتاق بیمار. این جور وقت‌ها، وقتی یک بیمار نود ساله را می‌بینیم چه باید بگوییم؟ چه خوب که هنوز زنده‌ای؟ بهتر می‌شوید به امید خدا؟ نمی‌توانم حرف بزنم. انگار عسل بریزند روی موهای آدم. با این حال همه چیز خوب پیش رفت. واقعا خوب بود. مادربزرگ حتی مرا که دو سال است وارد این خانواده شده‌ام می‌شناخت. با چهره‌ی مهربانش به من لبخند ‌زد. در ظاهر انگار مشکلی نداشت و حالش خوب بود. اما واقعیت این است که دیگر غذا نمی‌خورد و نمی‌تواند حرکت کند. دست مادربزرگ را که رگ‌های سبزش از زیرپوست معلوم بود، بوسیدم. او هم صورتم را بوسید. چند دقیقه نشستم و به صحبت‌های دیگران گوش کردم. هوای اتاق خیلی گرم بود. گل‌های نرگس گوشه‌ی اتاق پژمرده شده بودند. بیرونِ اتاق کسی ناراحت نبود. خوشحال هم نبودند. انگار منتظر بودند. بعضی‌ها پیراهن تیره داشتند. پیراهن من کاملا روشن بود. زندگی همین است. مرگ تا اطلاع ثانوی می‌آید و از او نمی‌توان فرار کرد. شاید سال‌ها بعد بتوان نمُرد. امیدوارم پیش از آن که عمر جاودان اختراع شود، سیاره‌های منظومه شمسی را بتوان قابل سکونت کرد. نمی‌توانیم پیشرفت علم را پیش‌بینی کنیم. حداقل ما انسان‌های ناعلمی. فیلم بیلد رانر سال 2019 را بسیار خفن‌تر از آنچه که واقعا خواهد بود پیش‌بینی کرد. ماشین‌های پرنده و ساختمان‌های عجیب که تا دو سال دیگر نمی‌آیند. اینترنت و تلفن همراه را کلا در نظر نگرفت. پنکه‌ی سقفی هم کاملا تزئینی شده است.

یکی از خانم‌های جوان باردار بود. شاید این نتیجه که یک ماه دیگر به دنیا خواهد آمد، هرگز نتواند مادربزرگ را ببیند. یکی می‌رود و دیگری می‌آید. قبلا که این‌ها را در فیلم‌ها و سریال‌ها می‌دیدم زود شبکه را عوض می‌کردم اما آنجا مدیر فیلمبرداری روح‌الله فرهادی بودم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s