دوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم

هوا سرد بود. زیرشلواری کلفتم را نپوشیده بودم و انگار لخت بودم. بخاری ماشین درست کار نمی‌کرد. بادش ولرم بود. حالت متوسط بدی داشت. بخار روی شیشه می‌گفت که روزهای خوب رفته و من در وضعیت بدی هستم. شاش داشتم. می‌توانستم آن را ساعت‌ها نگه دارم و همین کارم را سخت می‌کرد. اعتبار نداشتم. پول نداشتم اعتبار بخرم. شارژ گوشی در حال تمام شدن بود. داشت خاموش می‌شد. شماره‌هایم را هنوز وارد گوشی جدید نکرده بودم. جای پارک پیدا نمی‌شد. جاده‌ دست‌انداز داشت. باران جاده را پر از آب و چاله‌ها را مخفی کرده بود. مردم بد رانندگی می‌کردند. طوری که دیگر نمی‌توانستم فحش جدیدی اختراع کنم و همین تکرار در فحاشی سرشار از ملالم کرده بود. خسته بودم و گلویم درد می‌کرد. کسی به فکر من نبود. همه داشتند دنبال پول می‌دویدند. شهر کثیف بود. دیوارها گِل بودند. پیاده‌روها رودخانه شده بودند. من سی‌ویک ساله بودم. کفشم برای سه سال پیش بود. شلوارهایم داشت پاره می‌شد. هیچ کاری بلد نبودم. رزومه‌ام در یک برگ کاغذ آچار با فونت بیست‌وچهار نوشته شده بود که سی‌ودو درصدش عکسم بود. روی هیچ نرم‌افزاری مسلط نبودم. فقط بلد بودم تایپ کنم. دفتر را جارو بزنم. دو عدد نان بربری یا سنگک بخرم و چای درست کنم تا رئیس که آمد با هم صبحانه بخوریم. اوضاع بدی بود. هیچ پولی در حساب نداشتم. وزنم را کم نکرده بودم. شرکتم در کیفم جا می‌شد. کیفم هم پر از نامه‌های اداره‌ی مالیات بود و بر دوشم سنگینی می‌کرد. در جیب کوچک کیف قبض‌های آب و گاز بود. پیام‌های گوشی هم تهدیدهای بانک بود. مدیرعامل شرکت خودم بودم اما در این دفتر هیچ پستی نداشتم. وقتی کسی نبود پشت میز رئیس می‌نشستم و در اینترنت می‌گشتم. بعد از یک ساعت حوصله‌ام سر می‌رفت و دلم می‌خواست خودم را از پنجره پرت کنم پایین اما برایم واضح نبود سقوط از طبقه‌ی سوم منجر به چه حادثه‌ای خواهد شد. دلم می‌خواست سر کار فیلم ببینم اما هیچ بازیگری را دوست نداشتم ببینم. وقتی فیلم بازی می‌کنند علاوه بر آن که می‌دانم با این بازیگری دارند پول درمی‌آورند، انگار از پشت توئیتر دارند برای من دست تکان می‌دهند و خوب من واقعا دوست دارم رویم را بکنم آن سمت تا دستی یاری دهنده پشتم را بخاراند.

اشتباه زیاد داشتم. سی‌ویک سال اشتباه باعث شده بود من سرد و خسته و مرطوب و نگران و در جستجوی دستشویی باشم. اشتباهاتم از بدو تولد آغاز شده بود. اشتباه کردم که به دنیا آمدم. نباید مدرسه می‌رفتم. بزرگ که شدم باید کار می‌کردم و پول روی پول می‌گذاشتم. اما همیشه حواسم پرت بود. تام و جری را برای بار هزارم می‌دیدم. دژ فضایی را نقد می‌کردم. فوتبالیست‌ها را دنبال می‌کردم. جام جهانی، برنامه‌ی نود و شعرهای مهدی اخوان ثالث. یک زندگی زیرمتوسط و ملال‌انگیز. یک روز به خصوص را به یاد دارم که بچه‌ها داشتند نرم‌افزار یاد می‌گرفتند. هوشنگ ثمالی داشت درس می‌داد. همه در خانه‌ی ما جمع شده بودند و داشتند گوش می‌کردند اما من داشتم تصور می‌کردم: پیکه و شکیرا از مهمانی برمی‌گردند، شکیرا لباسش را درمی‌آورد، پیکه تلویزیون را روشن می‌کند، کلیپ جیپسی با شرکت شکیرا و نادال پخش می‌شود. شکیرا بلافاصله به کلیپ چشم می‌دوزد و پیکه هم نمی‌تواند شبکه را عوض کند.

ماشین را پارک کردم. حالا باید هزار کیلومتر در باران پیاده‌روی می‌کردم. چترم در صندوق عقب نبود. من انسان درجه‌ دویی هستم. اگر میلیاردر بودم، جلوی اداره پارک می‌کردم و کسی جرات نداشت دست بزند. اصلا نمی‌آمدم. از بس تصوری در مورد میلیاردر بودن ندارم که دارم اشتباه فکر می‌کنم. میلیارد وکیل دارد و همه‌ی کارها را وکیل انجام می‌دهد. اگر آنقدر فقیر بودم که ماشین نداشتم از اول به فکر چتر بودم اما متوسط‌ها همیشه بدبخت هستند و کاری‌ نمی‌توان برایشان کرد. باید با ماشین به اداره مالیات بیایند، رکورد پیاده‌روی زیر باران بدون چتر را بزنند اما این رکورد به جز در S Health در جای دیگری ثبت نخواهد شد. کسی متوجه این موضوع نمی‌شود مگر آن که شورت خیس‌شان را ببیند.

دو روز قبل با رئیس رفته بودیم ماموریت. در ابتدا یکی از معادن درب و داغان جاده‌ی هراز به نظر می‌آمد که رشته کوه‌های باشکوه و زیبا را خراب کرده بود. حالا باشکوه چیزی‌ست که من می‌گویم وگرنه شکوهی حتی در شاهنامه هم باقی نمانده است. زیبایی هم که فقط خانم جسیکا چستین دارد و او چند دریا با ما فاصله دارد. به هر حال وقتی وارد شدیم فهمیدم پول به صورت اسکناس و سکه‌ی بهار آزادی از معدن استخراج می‌شود و به حساب آقای معدن‌دار وارد می‌شود. با این همه معدن‌دار به ما احترام گذاشت و کارگرهایش دست و پای ما را بوسیدند. نزدیک ناهار وقتی رفتم نقشه‌ها را از ماشین بیرون بیاورم، هفتاد درصد یک گوسفند را روی آتش دیدم. با این که سالی یک بار عید قربان برگزار می‌کنیم اما باز هم بی‌اختیار رفتم کنار آتش. مواظب بودم تا اشک‌هایم آتش را خاموش نکند. رئیس و صاحب معدن هم آمدند تا در برف و سرمای کوهستان کنار آتش گرم شوند. ترسیدم که معدن‌دار  متوجه شود من کاره‌ای نیستم. خودم را به رئیس چسباندم و نقشه‌ی شوم احتمالی را از بین بردم. وقتی از معدن برمی‌گشتیم متناسب با کم شدن ارتفاع از سطح دریا متوجه اشتباهاتم در زندگی می‌شدم. زندگی معدن‌دار را با خودم مقایسه می‌کردم. رئیس آمار خانه‌هایش را به من می‌داد و ثروتش را وصف می‌کرد. او داشت زندگی می‌کرد اما من چی؟ داشتم برگه‌های او را به اداره می‌بردم. او درجه یک بود و من نزدیک به متوسط. اشتباه کردم. باید به توصیه‌ها توجه می‌کردم اما ذهنم متوجه چیز دیگری بود. همیشه همین بودم. توجه نمی‌کردم. به چیزهای دیگری فکر می‌کردم.

کارمند اداره داشت برایم توضیح می‌داد اما من عجله داشتم. گفت «مگه شاش داری؟»

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای دوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم

  1. sina :گفت

    kholase agar adam ehsasate gohesh ro tu weblog nanvise koja benvise.
    vali mikhastam eshare konam ke ta ghable in nalane in budi ke kar nadari. alan ke kar gerefti nalani ke chera raees bishtar dare. manzuram inke dast balaye dast beharhal besyar ast.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s