شاخ

دارم باخ گوش می‌کنم. هنوز نظری در موردش ندارم. دوست شهریار هر وقت می‌گفتیم باخ، خودش را از پنجره پرت می‌کرد بیرون تا ما متوجه عظمتش شویم. بعد شهریار با چاقو گردنش را زخمی می‌کرد و من مجبور بودم بعد از باخ‌کنانشان فرش را بشورم. من اما مثل همیشه خونسرد هستم. باخ را پخش می‌کنم، بعد جمع می‌کنم و زندگی همچنان ادامه دارد. البته الان صدای نامفهومی را می‌شنوم. صداهای مزاحم مثل صدای ماشین‌ها از پنجره‌ی سمت چپ می‌آید و صدای رئیس از اتاق بغلی و صدای تایپ خانم‌ها از آن اتاق. من هم اتاق و میز و صندلی خودم را دارم اما حریم موسیقایی خودم را ندارم. امروز کار خاصی ندارم. کلا همیشه همینم. از سه ماه قبل تا الان قرار است آرم شرکت را طراحی کنم. به من گفتند که امور زمین‌شناسی و اکتشاف معادن و محیط زیست و شرکت مشاوره‌ای بودن در آرم لحاظ شود. خودم هم می‌خواهم یک شخصیت یا ماده‌ی معدنی اثیری به آرم اضافه کنم و کاشف فروتنی را در جستجوی آن نشان دهم. امیدوارم این نشان به عنوان فیلمنامه هم در بانک فیلمنامه‌ی کشور ثبت شود. حتی می‌خواهم نشان شرکت موسیقی متن داشته باشد. مثل تارکوفسکی در فیلم نوستالژیا، من هم می‌خواهم در اثر هنری‌ام از باخ استفاده کنم. الان هم مثلا می‌خواهم روی فیلمنامه‌ام کار کنم اما تمرکز ندارم. هر چند دقیقه یک نفر وارد شرکت می‌شود. امروز روز بسیار شلوغی است. پنج‌شنبه هیچ‌کس نبود. به حدی که من شلوارم را درآوردم یک دور در اتاق‌های شرکت زدم و سرانجام گوشه‌ی شلوارم را که خاکی بود با خیال راحت تکان دادم و تمیز کردم. بعد از آن یک والس تنهایی رفتم و سپس شلوارم را پوشیدم و پرده‌ها را بالا کشیدم. نور تابید و دفتر روشن شد. رفتم برای خودم چایی درست کردم و با قند شیرینش کردم و نان و پنیر و چایی شیرین خوردم. در کابینت بالا گردو بود اما حال شکستن نداشتم. من خودم شکسته بودم. شکسته که نمی‌تواند بشکند! هاها. اصلا دلم نمی‌خواهد جملات تکان‌دهنده بگویم. گفتنش، هم سخت است هم در کنار من احمقانه به نظر می‌رسد. دلم می‌خواهد ساده بگویم. اندک. چون زندگی‌ام ساده است. کم است. صبح بیدار شدم. رفتم دستشویی. صورتم را شستم. چایی درست کردم. صبحانه خوردم. تا جایی که باید تاکسی بگیرم را پیاده طی کردم. در راه گربه‌ای از کنارم رد شد و من به او توجهی نکردم. من خیلی ساده‌ام. کسی نیست که اینها برایش جالب باشد. برای خودم هم گفته‌های دیگران جالب نیست. بنابراین اینها را می‌نویسم و خودم برای خودم می‌خوانم. خیلی هم راضی هستم. فقط پول ندارم. دلم می‌خواست پول داشتم. اما نه به صورت یک عدد یا یک اعتبار در حساب خاصی. پول به صورت بسته‌‌ی فیزیکی. تمیز و کثیف فرقی ندارد. در حقیقت اینقدر به بسته‌های پول فکر کردم که الان تبحر خاصی در امور پولشویی دارم.

دارم تایپ می‌کنم. خسته شدم. خواهش می‌کنم در را ببنید. هوا سرد است. خوابم می‌آید. دلم برای خانه تنگ شده است. چهار ساعت است که آن را ترک کرده‌ام. دست راستم درد می‌کند. مدام خمیازه می‌کشم. دو بار صبحانه خوردم اما گرسنه‌ام. ناهار فکر کنم خبری نیست اما شام ماهی داریم. دارم آرم را با نرم‌افزار پینت طراحی می‌کنم. حوصله ندارم فوتوشاپ نصب کنم. سعی کردم اما موفق نشدم. هنوز فرق زیادی با گذشته ندارم. تا جایی که مجبور نباشم چیزی یاد نمی‌گیرم. در باز است. دارند با هم خداحافظی می‌کنند و باد سرد از آنجا به سمت من می‌آید. همین طور که دارم می‌نویسم، چرت می‌زنم. باخ را تمام کردم. نکته‌ی خاصی به ذهنم نمی‌رسد. چند بار دیگر هم باید بشنوم. اما الان نه. دمیتری شوستاکوویچ را انتخاب می‌کنم. سمفونی شماره پنج. در مورد ایشان هم حرفی ندارم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s