سی اسفند

صبح زود از خواب بیدار شدم. خیلی زود در حدی که صبح نبود، شب بود. اذان نگفته بودند. به دستشویی رفتم. گوشی‌ام را زدم به شارژ. به فرید زنگ زدم و بیدارش کردم. روی مبل نشستم و چشمانم را فشار دادم و بعد پیشانی و پشت سرم و همین طور تا جایی که انگشتم می‌رسید به این حرکت ادامه دادم. یک دقیقه هم هیچ کاری نکردم و به کولر گازی نگاه کردم. چند ماه دیگر باید شروع به کار می‌کرد. روز سختی در پیش رو بود. کمی نگران بودم. می‌رسم تحویل سال برگردم؟ این اولین سالی بود که من و میم در خانه‌ی خودمان عید را جشن می‌گرفتیم. روز قبل کار ما به علت وزش شدید باد نیمه تمام ماند. لباس پوشیدم و وسایلم را جمع کردم که حرکت کنم اما دوباره مجبور شدم به دستشویی بروم. وقتی به فرید رسیدم خالی خالی بودم.

نمی‌دانستم چه آهنگی دوست دارد. خودم هم حوصله‌ی هیچ موسیقی‌ای را نداشتم. اما دلم می‌خواست برایش آهنگی بگذارم. در بین فهرستی که داشتم سیما بینا از همه بهتر به نظر می‌رسید. اگر یک نظرسنجی در مورد محبوب‌ترین خواننده‌ها برگزار کنند، سیما بینا در رده‌ی صد و هشتاد و سوم قرار می‌گیرد. اما اگر نظرسنجی در مورد منفورترین خواننده باشد، سیما بینا نفر آخر خواهد بود. بخاری را روشن کردم. گفتم صندلی را بخواباند و بخوابد. فرید هم همین کار را کرد اما شاید نخوابید و فقط چشمانش را بست. من هم در دل تاریکی رانندگی می‌کردم. از این که جاده خلوت باشد لذت می‌برم. دوباره دلم خواست یک رمان بخوانم یا بنویسم که در آن به خاطر یک بلای طبیعی از هر یک میلیون نفر فقط یک نفر زنده مانده است. یعنی در ایران فقط هشتاد نفر زنده مانده‌اند. هشتاد نفر کم است. هشت هزار نفر بهتر است. فرض کنیم از هر ده هزار نفر یک نفر زنده مانده است. در این صورت در مازندران سیصد و بیست نفر زندگی می‌کنند. این مرگ دسته جمعی ناگهانی اتفاق افتاده است. بنابراین جنازه‌ها روی زمین افتاده و متلاشی شده و اسکلت‌ها باقی می‌مانند که آنها هم به مرور از بین می‌روند. از بین می‌روند؟ شخصیت اصلی داستان و همسرش تنها افراد زنده مانده‌ در روستای خود هستند. هم از طبیعت می‌ترسند و هم از آدم‌ها. چون در فیلم‌ها دیده‌اند که انسان‌ها در این موارد به راحتی به یکدیگر تجاوز می‌کنند. همسر شخصیت اصلی باید داروی تیروئید مصرف کند. باردار هم هست. بعد از ترس و بهت اولیه، می‌فهمند که باید زنده بمانند. از کلانتری و پادگان اسلحه برمی‌دارند. چند مغازه‌ و داروخانه‌ را خالی می‌کنند. ماشین همه جا هست. اگر سوختش تمام شد یک ماشین دیگر را برمی‌دارند. گاهی یک کامیون راه را بسته است که آن را از سر راه برمی‌دارند. مخزن پمپ بنزین‌ها پر است. موتور برق پیدا می‌کنند و از هاردهای مردم شب‌ها فیلم می‌بینند. از کتاب‌خانه‌ها استفاده می‌کنند. دوست پیدا می‌کنند. رقیب پیدا می‌کنند. گاهی دعوا و درگیری پیش می‌آید. دلم نمی‌خواهد قتل و کشتار در رمان وجود داشته باشد. یا اگر باشد دلم نمی‌خواهد موضوع اصلی آن باشد. همین تلاش برای زنده ماندن و تغییر طبیعت برایم جذاب است. مثلا شاید موش‌ها و سوسک‌ها شهر را به تسخیر خود دربیاورند. گربه‌ها و سگ‌ها و سایر حیوانات دچار تغییرات اساسی می‌شوند. و این که چه بر سر علم می‌آید. چه بر سر مشاغل می‌آید. با کشورهای خارجی چگونه ارتباط برقرار می‌کنند. چین باید بیشتر از صدهزار نفر جمعیت داشته باشد. اما سراغ این رمان نمی‌روم. چون احتمالا قبلا در آمریکا یا جای دیگری نوشته شده است. اگر هم بخواهم بنویسم باید کلی تحقیق کنم و خود نوشتن هم سخت است. شغل مورد علاقه‌ام تهیه‌کنندگی است. اگر تهیه‌کننده‌ی پولداری بودم سفارش ساخت سریالی با این موضوع را می‌دادم و خودم هم به همراه بقیه تماشا می‌کردم.

زودتر از آن که تخیلاتم به پایان برسد به خانه‌ی پدری رسیدیم. پدری یا مادری؟ پدر هنوز آماده نبود. من و فرید لباس کار پوشیدم. چکمه و دستکش پوشیدیم و آماده بودیم. همیشه قبل از شروع یک کار سخت یاد فیلم راه‌های افتخار استنلی کوبریک می‌افتم. جایی که سرهنگ فرمان حمله را صادر می‌کرد. پدر آماده شد. با ماشین پدرم به شالیزار رفتیم. دلم نمی‌خواهد ماشین خودم را به جاده‌ی خاکی ببرم. البته اگر برای خودم بود می‌بردم. اما ماشین من نیست. برای میم است. وقتی وارد گِل شدیم هنوز شب بود. پدرم دیگر آن پدر سابق نبود. زیاد حرف نمی‌زد. ایراد نمی‌گرفت. ناگهان دلم برایش سوخت. چون کمرش هم درد می‌گرفت. بعد با این سن و سال این کار برایش سخت بود. رفتار من هم عوض شد. شروع کردم به صحبت کردن و حرف‌های روحیه‌بخش زدم. کار سخت بود ولی خوب پیش رفت. ساعت هشت و نیم صبح کارمان تمام شد. وقتی تمام شد باد شروع به وزیدن کرد. دیگر برای مزاحمت دیر بود. به خانه رفتیم و صبحانه خوردیم. پدر پول و عیدی فرید را به او داد. اما به من چیزی نداد.

به موقع به شهر برگشتم. دوست ندارم در شهر زندگی کنم. اما فعلا در خانه‌ام احساس راحتی می‌کنم. شهر آن چنان خلوت نبود. بعضی وقت‌ها ماشینی با سرعت از یک تقاطع یا میدان عبور می‌کرد. فکر کنم به این روش می‌خواست از جایی که در طول سال ترافیک بود انتقام بگیرد. رفتم شهر کتاب و برای سفره‌ی هفت سین یک دیوان حافظ خریدم. دیوان حافظ قبلی در روستا بود و به درد سفره نمی‌خورد. همان را لای کاغذ کادو پیچیدم و به میم هدیه دادم. گفتم سال بعد جبران می‌کنم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای سی اسفند

  1. sina :گفت

    the walking dead?

    • hv :گفت

      زامبی نه. دلم میخواد یک شهر مثلا تهران رو بدون جمعیت تصور کنم و فکر کنم طبیعت چه بر سر شهر میاره.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s