السالوادور

چهارشنبه است. دو روز دیگر باید رای بدهم. کار سختی نیست. می‌روم و رای می‌دهم. الان هم داخل دفتر نشسته‌ام. امروز کار خاصی ندارم اما سه هفته‌ی گذشته خیلی سرم شلوغ بود. چند کار که به هم ربط نداشتند را باید پیش می‌بردم. بد نبودم. اما کسی از من راضی نیست. می‌دانم که راضی نگه داشتن همه سخت است اما هیچ کس از من راضی نیست. شاید فقط مادر میم از من راضی باشد. خودم هم به همه حق می‌دهم. قابل دفاع نیستم. اوضاع خوبی ندارم. سی و دو ساله هستم و آینده‌ام معلوم نیست. گاهی روشن و گاهی تاریک. هر دو ممکن است اتفاق بیافتد. تلاشم را نسبت به قبل بیشتر کرده‌ام. ببینیم خدا چه می‌خواهد. این جمله، جمله‌ی خیلی خوبی است. کمی به من آرامش می‌دهد. هوا خیلی خوب است. یارانه‌ها را امروز واریز کرده‌اند. بله من به یارانه توجه می‌کنم. امیدوارم روزی برسد که به یارانه فکر نکنم. پنج روز از بیمه‌ی ماشین گذشته و من بی‌توجه در خیابان‌ها رانندگی می‌کنم. کافی‌ست کاری را که فکرش را هم نمی‌کردی انجام دهی، فقط یک بار انجام دهی، تا دیگر تمام می‌شود. برای همین هست که تا وقتی نمیرم فکر نمی‌کنم بمیرم. گاهی فکر می‌کنم با این همه خوبی چرا باید بمیرم؟ دلم می‌خواهد زنده بمانم اما وقتی صد ساله شوم، بچه‌ام هفتاد ساله می‌شود و دوست ندارم فرزندم را پیر ببینم. بلاخره چند شب قبل خواب بچه‌ام را دیدم. داشت شیر می‌خورد. با خودم گفتم چرا نمی‌روم با او بازی نمی‌کنم. هنوز لذتی نبرده بودم که صدای باخ به گوشم رسید و بیدار شدم. بلافاصله گوشی را خاموش کردم تا میم بیدار نشود.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s