عضشثق

چند روز قبل میم حالش بد شد و در دستشویی بالا آورد. زانویش را روی پادری دستشویی و دستش را روی دمپایی گذاشت و در سنگ توالت محتویات معده‌ش را خالی کرد. سرش سی سانت با سنگ فاصله داشت. موهایش را یک سال است که کوتاه کرده اما با این حال به پشت بسته بود وگرنه به سنگ می‌رسید. حال خوبی نداشت. دوست ندارد در این حالت من به او بسیار نزدیک شوم. من هم پشت سرش نشستم و پشت و شانه‌هایش را مالیدم. یعنی من همین جا هستم. هوایت را دارم. دوستت دارم. بلاخره من هم در این بلایی که بر سر تو آمده سهم دارم. میم بلند شد و صورتش را شست. حالش خوب شد. با چشم‌های قرمز لبخند زد و گفت دیشب به این خاطر مدام بغلت می‌کردم که حالم خیلی بد بود. من خیلی احساساتی شدم. اما به روی خودم نیاوردم. همه‌ی مشکلاتی که در ذهنم داشتم برای چند لحظه از یادم رفت. دستم را روی شکمش گذاشتم و لبخند زدم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s