باز هستی، طاقتم را طاق کرد دفتر صبر مرا اوراق کرد

صندلی جلو نشسته بودم. من و چند خانم دیگر منتظر بودیم مسافرهای دیگر هم بیایند تا ون پر شود. کنار خیابان نانوایی بود. نان‌های گرم و آماده منتظرم بودند. بگیرم یا نگیرم؟ در یخچال نان داشتیم، میم هم قطعا ناهار برنج درست کرده بود، با این حال رفتم که بگیرم. کیفم را سر جایم گذاشتم تا صندلی جلو را از دست ندهم. در این ماشین فرق جلو و عقب خیلی زیاد است. دو تا نان گرفتم و وقتی خواستم پول بدهم گفت صلواتی است. آنقدر خوشحال شدم که نتوانستم خنده‌ام را پنهان کنم. امیدوارم روزی برسد که این پول نان واقعا برایم مهم نباشد. چند هفته قبل با مهندس نعمان و ایوب رفته بودیم از معدنی نقشه‌برداری کنیم. حتی یک ریال هم در جیبم نداشتم. یعنی واقعا یک ریال هم نداشتم. یک بار دیگر هم باید بگویم که حتی یک ریال هم در جیبم نداشتم. با این حال صبحانه به یک رستوران خیلی باحال رفتیم. چون قرار بود معدن‌دار پولش را پرداخت کند. یعنی روز قبلش هماهنگ کرده بود. اما وقتی صبحانه تمام شد کارمند رستوران، معدن‌دار را نمی‌شناخت. اصلا نگران نشدم. من این چنین آدمی هستم. نگران نشونده در بحران‌ها. هنوز چند دقیقه به هفت صبح مانده بود. به رئیس زنگ زدم و جریان را گفتم. او هم اول موبایلش را که زیر تخت افتاده بود با دسته‌ی جاروبرقی کشید بیرون و سپس برایم پول ریخت. بعد از ظهر که برای ناهار برگشتیم طرف از ما عذرخواهی کرد و پول‌مان را پس داد. تلاشم این است که یک وضعیتی را توصیف کنم که واقعا خودم هم آن را باور نمی‌کنم. بنده آدمی با بیش از سی سال سن، متاهل، چند ماه دیگر پدر هستم اما گاهی پول نان هم ندارم. اصلا هم شرمنده نیستم. نمی‌دانم چرا؟ البته گاهی میم این وضعیت را به رویم می‌آورد که خیلی تحقیر می‌شوم اما نمی‌توانم حرفی بزنم. یعنی می‌بینم این بنده خدا هم امیدش به من است و حق دارد درباره‌ی آینده نگران شود. این جور وقت‌ها واقعا ناراحتم و اعصابم خرد می‌شود اما وقتی او خوشحال است و این مسائل را فراموش می‌کند واقعا زندگی خوبی دارم و نگران مسائل مادی نیستم.

هر کس جای من بود خودکشی می‌کرد اما من بی‌خیالم. شاید چون مدام میم به من پول می‌دهد. شاید چون فکر می‌کنم بلاخره یک اتفاقی می‌افتد و من هم وضعم خوب می‌شود. نمی‌دانم. گاهی یعنی یک روز در هفته، از شدت نگرانی موهایم سفید می‌شود اما شش روز دیگر امیدوارم. فعلا که دچار بحران هویت شغلی شده‌ام. هفته‌ی قبل، شنبه‌ رفتم دفتر و به همراه رئیس صبحانه خوردیم و خندیدیم. یک‌شنبه و دوشنبه و سه‌شنبه از معادن نقشه‌برداری کردیم. چهارشنبه کار آمار و نظرسنجی انجام دادم. پنج‌شنبه به شالیزار رفتم و جمعه‌ هم باغ پدر میم را آبیاری کردم. مدت‌هاست که با شرکت خودم کاری نمی‌کنم و گازرسانی به صنایع را فراموش کرده‌ام. دوستم پیشنهاد داده بود که برای موسسه‌شان نمایشنامه بنویسم اما نتوانستم. وقت نداشتم. هنوز تمام نشده است. رشته‌ام رباتیک است و کلاس پی ‌ال‌ سی هم چند هفته‌ی قبل تمام شد. در این فکرم که پروژه‌های هوشمندسازی را قبول کنم. این زندگی حرفه‌ای من است. من هیچ کاری نمی‌کنم. این‌ها به هم ربطی ندارند و من در هیچ زمینه‌ای تخصص ندارم. هیچ پولی هم از این همه کار به جیبم نمی‌رود. اگر می‌رفت که غم نان نداشتم. غم نانِ من واقعا غم نان است. یعنی برنج داریم. خوبش را هم داریم. مرغ و خروس و اردک و غاز و بوقلمون و گوشت و ماهی هم داریم. بیشترش را پدرها و مادرها به ما می‌دهند. تخم‌مرغ و شیر و ماست و پنیر و کره و مربا و عسل و سبزی و میوه و خیلی چیزهای دیگر را هم می‌دهند. اکثرا هم ارگانیک و با کیفیت و از خاستگاه اصلی خودشان می‌آیند. مثلا پدرم سالی سه تا بیست لیتری گلاب از دوستش در کاشان می‌گیرد، هم خودش مصرف می‌کند، هم اضافه را می‌فروشد. عسل را از سرعین می‌گیرد. شیره‌ی انگور را از خراسان شمالی و خیلی چیزهای دیگر. بیشتر آذوقه را آنها تامین می‌کنند اما خوب نان به عهده‌ی من است و سخت‌ترین قسمت کار است. البته مادرم در حیاط خانه تنور دارد و گاهی نان هم می‌پزد و به ما می‌دهد با این حال در شش ماه اول سال سرش شلوغ است. شالیزار وقت و رمق خانواده را می‌گیرد.

اول نوشته حالت گریه داشتم و می‌خواستم کلی غر بزنم اما آخرش حالم خوب شد و داشتم خدا را شکر می‌کردم که ناگهان یادم افتاد سه روز است که ماشینم را بیرون نمی‌آورم چون خراب است و پول ندارم درستش کنم و برای همین در تاکسی نشستم و منتظر شدم پر شود و چشمم به نانوایی افتاد و رفتم نان بگیرم و دیدم صلواتی هست و پووف.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای باز هستی، طاقتم را طاق کرد دفتر صبر مرا اوراق کرد

  1. ناشناس :گفت

    باورم نمیشه از 2011 داری مینویسی. انگار برای خودت. هیچ کس غیر از خودت انگار اینجا نمیاد. سوت و کور. کل آرشیوت رو خوندم. همش مثل یه کتاب بود.
    موفق باشی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s