واقعا حرفی برای گفتن ندارم…

وقتی در کارخانه کار می‌کردم، خرجی نداشتم. فرصتی برای پول خرج کردن نداشتم. اگر شب‌کار بودم، صبح جنازه‌ام را به خانه می‌رساندم و صبحانه می‌خوردم و دوش می‌گرفتم. تا بعد از ظهر می‌خوابیدم. غروب اگر مجله‌ی فیلم نمی‌خواندم کمی می‌دویدم یا می‌رفتم در اینترنت گشت می‌زدم. شب که می‌رسید دوباره باید به سر کار می‌رفتم. انگار خانه‌ام کارخانه بود. گاهی صبح‌ها مستقیم می‌رفتم شرکت گاز تا یک امضایی را برای پدرم بگیرم. آنجا آنقدر روی صندلی ارباب رجوع‌ها چُرت می‌زدم که همه به من می‌خندیدند. یک بار متوجه شدم هفت روز تمام حتی یک ریال هم خرج نکرده‌ام. صبح دوستم با وانت مرا به کارخانه می‌رساند و غروب هم با او برمی‌گشتم. در خانه فقط شام می‌خوردم و می‌خوابیدم و دوباره فردا صبح زندگی‌ام را تکرار می‌کردم. هر ماه می‌رفتم شهر حقوقم را از بانک پارسیان به صورت نقدی می‌گرفتم و اسکناس‌ها را داخل شلوارم می‌گذاشتم. چون باید کمی پیاده می‌رفتم تا آن را در بانک مهر اقتصاد بگذارم. دوست نداشتم پولی که یک ماه تمام برایش بی‌خوابی کشیده بودم را از من بدزدند. آن موقع سود روزشمار بانک مهر یک درصد بیشتر از بانک پارسیان بود. کارت بانک مهر اقتصاد به شبکه وصل نبود و نمی‌شد با دستگاه‌های کارت‌خوان پول خرج کرد. این هم برایم یک امتیاز مثبت بود. همین طور که پول‌هایم بیشتر می‌شد بدهی‌های پدرم هم بیشتر می‌شد. درست نبود در آن شرایط دستش را نگیرم. شروع کردم به گرفتن دستش. قسط ماشین را می‌دادم. برای پروژه گازرسانی به رویان به حسابش پول واریز می‌کردم. اما به مرور مشخص شد پروژه پروژه‌ای نیست که سودی داشته باشد. برای این که در استعلام برنده باشند، قیمت را بسیار پایین پیشنهاد داده بودند. بنزین گران شده بود. دلار گران شده بود. نان گران شده بود. قیمت همه چیز سه برابر شده بود. با هزار بدبختی کار تمام شد اما شرکت گاز پول را یک سال بعد پرداخت کرد و پدرم همان قدر پول را که از من گرفته بود، می‌خواست به من برگرداند. این کار را نکرد. پیشنهاد داد که در کارخانه‌ی آهک سرمایه‌گذاری کنم. مدیرعامل آنجا گفته بود با هر سهمی که بخری فلان قدر سود ماهیانه به حسابت واریز می‌شود. حساب کردم دیدم خیلی راحت می‌توانم در خانه بنشینم و زیر باد کولر پول دربیاورم. می‌توانستم بیشتر روز را با شورت و شلوارک سپری کنم. از محل کارم استعفا دادم. شرایط کار برایم سخت شده بود. آقای رئیس قسمم داد که استعفا ندهم. من رفتم. وقتی پدرم پول را به حساب مدیر عامل واریز کرد و من رفتم کارخانه‌ی آهک را دیدم متوجه شدم با یک مستراح بزرگ طرف هستم. یک مستراح بزرگ با سه کوره و مشعل و یک سوله شبیه مرغداری‌هایی که مرغ ارگانیک تولید می‌کنند. روحیه‌ام خراب شد. دیگر نتوانستم روی پاهایم بایستم. روی سنگ‌های آهک نشستم. همان جا فهمیدم که من یک آدم شکست ‌خورده‌ام. با این حال کارخانه یک سال کار کرد و من هر روز امید داشتم که سودی به حسابم واریز شود اما نشد.

از آن سال تا الان نتوانسته‌ام خودم را جمع کنم. کارهای مختلفی انجام داده‌ام اما بهتر است بگویم چند سال است که بیکارم. برایم مشخص بود که یک آدم تنها و خسته هستم. نباید به هیچ جا امیدی داشته باشم. مطمئن نبودم که چه کاری خواهم کرد. گاهی می‌دانستم چه کنم اما پولی نداشتم که بتوانم از خانه فرار کنم. مجبور بودم با پدر و مادرم زندگی کنم. دلم می‌خواست بروم جنوب کار کنم. دلم می‌خواست نگهبان یک معدن متروک باشم. درست وقتی بیکار شدم و هیچ امیدی نداشتم شروع کردم به خواستگاری رفتن. من آدم تنهایی بودم. شب‌ها بالشت را بغل می‌کردم. دوست داشتم عشق را تجربه کنم اما این قدر عقل داشتم که بفهمم شرایطم مناسب نیست. برای همین تا سخن می‌گفتم، عیب و هنرم آشکار می‌شد و جلسه‌ی اول، جلسه‌ی آخر می‌شد. گاهی با همه‌ی چیزهای داغانی که از خودم تعریف می‌کردم، طرف بی‌خیال نمی‌شد. این جا بود که خودم را به نشنیدن و ندیدن می‌زدم. روزها و شب‌های سختی بود. خیلی لطمه دیدم. من اگر کاری نداشته باشم کتاب برادران کارامازوف را می‌خوانم. سریال بریکینگ بد را می‌بینم. تاریخ جهانگشای جووینی را می‌خوانم. سختم بود از آینده و شغل و مسئولیت حرف بزنم. یک روز بلاخره تصمیم گرفتم حرفم را به خانواده‌ام با این که ناراحت می‌شدند بزنم. گفتم وقتی می‌گویم شرایطم مناسب نیست، وقتی می‌گویم الان خانه، ماشین، شغل و پول ندارم، وقتی می‌گویم فعلا باید صبر کنم، یعنی آقا بی‌خیال. یعنی یک چیز محال است این حرف‌ها و شرایط. آینده‌ام یعنی تنهایی و من می‌توانم خیلی راحت با این مصیبت کنار بیایم، به شرط آن که شما دهان ما را سرویس نکنید. پدرم شروع کرد به دلداری دادن. کار پیدا می‌کنی، کارخانه شروع به کار می‌کند، من هوایت را دارم، همه چیز را فراهم می‌کنم. نگران نباش. خوب آدمی که خارش داشته باشد و دوست دارد فریب بخورد، این حرف‌ها را باور می‌کند. یک ماه بعد میم را دیدم. وقتی میم را دیدم شروع کردم به خالی‌بندی. من کارخانه‌دار هستم. من شرکت گازرسانی دارم. من مزرعه‌دار هستم. در حالی که دو سال تمام فقط جمعه‌ها می‌رفتم کوه. همه‌ی این‌هایی که گفتم، بودم، اما تقسیم بر ده‌هزار. چند روز بعد از ازدواج فهمیدم دیگر پدرم را نخواهم دید. دیگر او را ندیدم. او محو شد. صدایش به گوشم نرسید و حرف‌های مرا نشنید. مدت‌ها کاری نداشتم. اعصابم از مهمانی و عید خرد می‌شد. همیشه نگران بودم یکی از من بپرسد که خب آقا حافظ! چه می‌کنی؟ در این لحظه دلم می‌خواست با نوزده لیتر بنزین خودم را بسوزانم و پرسشگر را بغل کنم.

بعد از مدتی مدیرعامل کارخانه‌ی آهک شاید از روی شرمندگی کاری به من پیشنهاد کرد. شش ماه قبل. الان در دفتر محل کارم هستم. شرح این محل کار و پیچدگی‌های روابط کاری بسیار سخت و طاقت‌فرساست. شاید اگر وصف کنم خودم هم به خودم بگویم ای دیوانه. از این جا برو بیرون. مخصوصا وقتی امروز صبح آقای دکتر آمد و هنگامی که دید کتابخانه‌‌اش جابجا شده و اتاقش هم عوض شده، گفت این جا آن سودی که من فکر می‌کردم را نداشته است و من امیدی به این دفتر ندارم. دکتر قرمز شده بود. سی و هفت دقیقه صحبت کرد. پشم‌های من و هادی فر خورد. البته اغراق کردم. راستش چقدر مگر حقوق می‌گیرم که نگران آینده‌ی این جا باشم؟ آنقدر جوان نیستم که پشمی برای فر خوردن در من باقی مانده باشد. در این مدت همیشه وعده و وعید شنیده‌ام. یک در هزار امید دارم که این جا رتبه‌ای بگیرد و شرکت خفنی بشود و ما هم در این بین کلاهی بر سر خودمان بگذاریم. اگر هم نشد که به فلانم. این یک سال از بس غصه خوردم که دیگر دارم دیوانه می‌شوم. اما از این به بعد یک خونسردی خاصی در برابر همه‌ی مشکلات خواهم داشت. به قول معروف زندگی ارزش این را ندارد که آدم خودش را بکشد.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s