بایگانی ماهانه: سپتامبر 2017

س

سلام. من حافظم. مردی از شهر  فلان. دریای فلان. دشت فلان. یک و هشتاد و فلان قد دارم. صد و فلان وزن دارم. دو ماه دیگر پدر می‌شوم. بچه پسر است. اسمش را هم انتخاب کردیم. من پیشنهاد دادم و … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

یا قاسم

به اوج لذت فلان که می‌رسم، انگار جان از بدنم خارج می‌شود. دوست دارم در آن لحظه بمیرم. نمی‌دانم بقیه در این حالت چه احساسی دارند ولی من می‌خواهم در این خوشی بمیرم. شاید می‌ترسم دوباره به این دنیای بیهوده … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

ننوشته

صبح ساعت چهار از خواب بیدار شدم. با این که فقط سه ساعت خوابیده بودم اما باید آماده می‌شدم. روزهایی که باید به معدن بروم خیلی زود شروع می‌شوند. چهل و پنج دقیقه برای آماده شدنم کنار می‌گذارم. باید صبحانه … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید