ننوشته

صبح ساعت چهار از خواب بیدار شدم. با این که فقط سه ساعت خوابیده بودم اما باید آماده می‌شدم. روزهایی که باید به معدن بروم خیلی زود شروع می‌شوند. چهل و پنج دقیقه برای آماده شدنم کنار می‌گذارم. باید صبحانه بخورم. دستشویی بروم. به اینترنت سر بزنم. تلویزیون نگاه کنم. میم را به آرامی ببوسم. همه‌ی این کارها را باید بکنم تا آماده شوم. وسایل را با دقت جمع کردم. دوربین، بی‌سیم، کلاه، کرم ضد آفتاب، آب و کیفِ مدارک. بقیه‌ی وسایل در ماشین بود. مثل سه‌پایه، ژالون، جی پی اس، قطب‌نما، دفتر، خودکار و فلان. معمولا برای نقشه‌برداری به معادن می‌رویم. پراید شرکت را از پارکینگ درآوردم و در کوچه پارک کردم. پراید دزدگیر ندارد. هنوز وصل نکردیم. آن را با سوئیچ قفل کردم. و دوباره رفتم بالا و سوئیچ و ریموت را در خانه گذشتم. کار سختی نیست اما گاهی حوصله‌ی این کار را ندارم. این صحنه‌ای است که هیچ وقت در فیلم و سریالی نمی‌بینم. نویسنده و کارگردان اصلا به همچین موضوعاتی فکر نمی‌کنند. چون برای بیننده خسته‌کننده است. فایده‌ای در آن نمی‌بیند. لذتی نمی‌برد. درست مثل زندگی. سوئیچ و ریموت را برای میم می‌گذارم. شاید مشکلی برایش پیش بیاید و خواست برود بیرون. چند روز دیگر وارد ماه هشتم می‌شود و رانندگی برایش سخت‌تر خواهد شد اما پیاده‌روی در این گرما هم کار سختی است.

ده دقیقه به پنج صبح، دویست متر از خانه فاصله داشتم. باید به شرق می‌رفتیم. امسال شاید چهل بار به غرب رفته بودیم و آن صبح برای دومین بار بود که به شرق می‌رفتیم. برای همین اول به دنبال جواد رفتم. جواد زیر پل عابر ایستاده نبود. چون ماشینش، در حقیقت ماشین پدرش روشن نمی‌شد. در روزهای گدشته، با ماشین تا کنار خیابان می‌آمد و ماشین را برای پدرش پارک می‌کرد. خانه‌اش سه کیلومتر بیشتر با من فاصله نداشت و برای همین رفتم داخل خیابانشان. جاده‌ی پر پیچ و خم را طی کردم. سر کوچه هم دو دقیقه منتظرش شدم. فکر کردم شاید کلا خالی بسته باشد. زیاد مهم نبود. مهمان عزیزی از کرمانشاه آمده بود خانه‌شان. شاید پدرش به ماشین از اول صبح نیاز داشت. خبر مهمان عزیز را از چند هفته‌ی قبل داشتیم. من و نعمت هر روز با او در این رابطه شوخی می‌کردیم.

وقتی سوار ماشین شد گیج و منگ بود. سراغ نعمت را می‌گرفت. برایش توضیح دادم که به سمت شرق می‌رویم. درکش بسیار کم شده بود. سه تا کشیده محکم خواباندم زیر گوشش. به خاطر همین مسائل است که صبح‌ها زود از خواب بیدار می‌شوم. مخصوصا من که راننده‌ام باید هوشیار باشم. تجربه‌‌ی جواد کم است. وقتی من در چهارده سالگی فیلم حرفه خبرنگار را دیدم، او دو سالش بود. با او زیاد بحث نمی‌کنم. به سراغ نعمت رفتم. نعمت در خیابان منتظر ما بود. نعمت مثل من صبح زود بیدار می‌شود. اما بقیه‌ی روزش شبیه من نیست. هر روز چند قطره آب لیموی تازه را در لیوان آبش می‌ریزد و می‌نوشد. به مرغ‌ها و بلدرچین و خرگوشش سر می‌زند. کرم ضد آفتاب و آینه‌ی کوچکش را در کیف کمری‌اش می‌گذارد و می‌آید بیرون. با این همه سحرخیزی و آرامش اما همیشه چیزی را فراموش می‌کند. ما این موضوع را به رخش نمی‌کشیم. چون به نوعی سرپرست ماست و سنش هم از ما خیلی بیشتر است. از پدر جواد که مسن‌تر است. هنوز مجرد است. ظاهرا سال‌ها پیش شکست عشقی خورده است و با این موضوع کنار نیامده. بی آن که خودش بداند گرایش به چپ دارد و نظرات رادیکالی دارد. شاید نعمت هم چند جمله در مورد من در ذهن خودش نوشته باشد اما برای من مهم نیست. من آدمی هستم که خودم برای خودم کافی‌ام. از تنهایی نمی‌ترسم. حوصله‌ام سر نمی‌رود. برای خودم می‌نویسم. برای خودم نظر می‌دهم. شیفته‌ی کسی نیستم. فقط دو نفر هستند که اگر در خیابان آنها را ببینم از آنها امضا می‌گیرم. جسیکا چستین و تولستوی. فقط عاشق میمم اما می‌توانم اگر گاهی حوصله‌ی مرا نداشت درکش کنم. پدر و مادرم را دوست دارم اما از این که مرا درک نمی‌کنند حوصله‌ام سر نمی‌رود.

صبج خوبی بود. من و نعمت شوخی کردن با جواد را شروع کردیم. ظاهرا اگر کسی را مسخره نکنیم نمی‌توانیم کار کردن را تحمل کنیم. این وضعیت را در کارخانه‌ی ام‌دی‌اف سازی هم تجربه کرده بودم. آنجا خیلی شدید شده بود. راه رفتن ملت را مسخره می‌کردیم. ادای حرف زدن بقیه را در می‌آوردیم. با دخترهای کنترل کیفیت شوخی‌های فلان می‌کردیم. و با این اعمال شیفت را تمام می‌کردیم. الفبای خودمان را ساختیم. لهجه‌ی خودمان را داشتیم و اصلا چه می‌گویم؟ مطمئنم در همه‌ی جای دنیا این شیوه اجرا می‌شود. حتی کارمندهای مارک زاکربرگ هم این کارها را انجام می‌دهند. حالا البته کار ما انصافا سخت نیست که برای تحمل کردن آن نیاز به ژانگولر داشته باشیم. خوب هم هست. همیشه در راهیم. در طبیعتیم. تکراری نیست. زمانش طولانی نیست. نیاز به فکر کردن ندارد. فقط پولی در آن نیست. پول اگر چه مهم نیست اما بدون آن نمی‌شود به استخر و باشگاه و سفر رفت و بچه را به دنیا آورد و بزرگ کرد. تازه دلم می‌خواهد برای خودم خانه بخرم و در آن کتابخانه داشته باشم و یک گوشه‌ی آن تردمیل باشد. دلم می‌خواهد با ماشین شاسی‌بلند به کوهستان میم بروم و جاده‌ی خاکی دو ساعته‌اش را یک ساعته طی کنم اما بدون پول نمی‌توانم. فعلا دارم زحمت می‌کشم. باید دید در آینده چه پیش خواهد آمد.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s