ای دوست بیا تا غم دیروز نخوریم

عاشورا تمام شد. بهره نبردیم. آدم نشدیم. وزنم را کم نکردم. به باشگاه نرفتم. نمی‌توانم به استخر مورد علاقه‌ام بروم. استخری که در سطح من است، بلیطش ششصد هزار ريال است. پاییز رسید. هوا سرد شد. دیروز باران بارید. بعد از مدت‌ها باران بارید. دیگر شالیزار به آب نیاز ندارد. هفته‌ی قبل، من و پدرم لوله‌ها را جمع کردیم. امسال برای کشت دوباره‌ی شالی سال بسیار سخت و خشکی بود. تفم را داخل شالیزار می‌انداختم. روزها به معدن می‌رفتم و شب‌ها نگهبان آب و موتور آب می‌شدم. هنگام خواب بیدار بودم و موقع بیداری می‌خوابیدم. نصف مسیر دو ساعته را هنگام رانندگی خواب بودم. چند بار نزدیک بود تصادف کنم. یاد گرفتم تخمه نمی‌گذارد بخوابم. اما هوا گرم بود و بعد از چند روز تخمه دهان و لبم را زخمی کرد. چاک چاک شد دهانم. بی‌حس شد زبانم و در یک جمله به صورت خلاصه، سرویس شدیم تا نشاء تمام شد. پدرم هم نتوانست به مسافرتش برود. دارد شصت ساله می‌شود ولی هنوز مجبور است کار کند. روزی که داشتیم لوله‌ها را جمع می‌کردیم تاسوعا بود. عصر تاسوعا. یک روز مانده بود به فاجعه. ناهار را در روستای مجاور خورده بودیم. پدرم تاریخ کمک نقدی‌اش را اعلام کرد. در آینده‌ای مبهم. ای کاش پدر ثروتمندی داشتم.

روز هفتم محرم میزبان عزاداران ابی عبدالله الحسین بودیم. مثل هر سال. این یک رسم هفت هزار ساله است. به این صورت که هر خانواده برای حدود صد نفر ناهار درست می‌کند، موقع ظهر، وقتی دسته‌روی‌ها تمام شد، وقتی تجمع عاشقان حسینی در امامزاده تمام شد، دروازه‌ها را باز می‌کنند و شما می‌توانی یک خانه را انتخاب کنی و ناهار را در آنجا میل کنی. نهم و دهم محرم در روستاهای همسایه همین برنامه اجرا می‌شود. دسته‌های عزاداری از روستاهای اطراف می‌آیند. اما از شهر هم مهمانان غریبه به صورت مجزا می‌آیند. اصولا شهری‌ها دنبال غذاهای روستایی‌ها هستند و مثل چی برای یک وعده غذای گرم پشتک می‌زنند. هدفشان مرغ و اردک محلی با برنج فلان است. خوب من با این قضیه راحت نیستم. در گذشته وقتی این رسم شکل گرفت، جمعیت بسیار کم بود و از شهر هم کسی به روستا نمی‌آمد. اصلا شهر و روستا تفاوتی با هم نداشتند. اما اجرای این مراسم در زمان حال بسیار سخت شده است. تجملات بالا رفته. بعضی‌ها واقعا فقیرند. پول ندارند اما خوب از این که حرفی بزنند می‌ترسند. از کسی یا مقامی نمی‌ترسند. از خود حضرت سیدالشهدا می‌ترسند. می‌ترسند خشکسالی بیاید یا نسلشان منقرض شود. یا سنگ آسمانی به کمرشان بخورد. روستا بزرگ‌تر نشده و نمی‌تواند پذیرای جمعیت چند برابر باشد. غیر از صد نفر که با دسته‌ی عزاداری و علم و فلان می‌آیند، بقیه با ماشین می‌آیند. ترافیک می‌شود. من حوصله‌ی این خودکشی دسته ‌جمعی را ندارم. روزی را که می‌توان بهتر گذراند داریم به این شکل سپری می‌کنیم. اما خوب حرفی نمی‌زنم. قبلا می‌زدم اما الان نه. پذیرفته‌ام که زورم نمی‌رسد رسم‌های تاریخی و قدیمی را عوض کنم. اگر می‌توانستم، آن وقت می‌شدم محمد پیغمبر. شاید هم چنگیزخان، الکس فرگوسن، کوبریک. خوبی این رسم برای ما این است که ما خانه‌ای در روستا نداریم. ما جدا افتاده از روستا هستیم. پدرم سال‌ها پیش بیرون از روستا زمین خرید و خانه‌اش را در این زمین بنا کرد. چهار تا همسایه بیشتر نداریم. هر کدام از یک روستا. در نتیجه هیچ رسم و رسومی نداریم غیر از یک رسم که متاسفانه همان اول بنا شد. به این صورت که وقتی سال نو شد همه به خانه‌ی همدیگر می‌روند. پنج خانواده در یک خانه بیست دقیقه می‌نشینند، بعد دوباره پنج خانواده در خانه‌ی شماره‌ی دو، بیست دقیقه می‌نشینند و الی آخر. در روستا نیستیم اما پدرم به عنوان بزرگ خانواده خرجی می‌دهد و کمک می‌کند. مهمانی در خانه‌ی عمو و عمه برگزار می‌شود. مردها خانه‌ی عمه و زن‌ها خانه‌ی عمو. من هم می‌روم به مادر و عمه و زن عمو کمک می‌کنم. ظرف می‌شورم یا هر کار کوچک دیگری. یک خوبی دیگر این رسم این است که انگار نفر اول بفرمایید شام باشیم. ناهار را می‌دهیم و خلاص. روزهای دیگر مهمان هستیم. این که می‌توانم به هر خانه‌ای وارد شوم برایم جذاب است. روزهای بعدی شلوغ‌تر هم هست. چون خوشبختانه هفتم محرم تعطیل نیست اما در تاسوعا و عشورا ساروی‌ها می‌توانند با خیال راحت بیایند و ناهار بخورند. واقعا برای آنها متاسفم. اکثرا کارمند و ثروتمندند. از ماشین‌هایشان مشخص است. هزینه این ناهار برای بعضی از روستایی‌ها یک دوازدهم درآمد سالانه‌شان تمام می‌شود اما شهری‌ها که خودشان در طول سال هیچ خرجی نمی‌کنند به این مسائل توجهی نمی‌کنند. وقتی بشقاب را برای بار دوم پر از برنج می‌کنند، وقتی اردک را با روغن روی برنج می‌گذارند، وقتی قبل از آن سالاد را با سس فراوان می‌خورند، وقتی در انتها نوشابه می‌خورند و بعد از ناهار سیگار روشن می‌کنند مشخص است که به هیچ چیزی توجه نمی‌کنند. امیدوارم هر کس با این سبک از زندگی ناگهان تمام کند و خرجی بر روی دست بیمارستان‌های دولتی نگذارد. راستش نمی‌توانم خوشحال نباشم وقتی به این فکر می‌کنم که من هیچ وقت این رسم را ادامه نمی‌دهم. یعنی هفت هزار سال تداوم به حافظ می‌رسد و ناگهان تمام. این می‌شود تاثیرم بر تاریخ.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s