نه

سر کار هستم. توی دفتر نشسته‌ام. روی میزی که انگار دیگر برای من شده است. چند روز قبل به من گفتند از این به بعد روی این میز بنشین. علاقه‌ی خاصی به میز و صندلی ندارم. علاقه دارم اما در این دفتر نه. میز در این دفتر ارزشی ندارد. چون اول و آخر یا باید برای نقشه‌برداری در سرما و گرما به معادن بروم یا بروم فلان اداره و برگردم تا یک امضا بگیرم. وقت ندارم روی میز بنشینم. کارم سخت نیست. اعتراضی ندارم. چون اصلا چیزی به نام کار مورد علاقه وجود ندارد. حتی اگر کارگردان مشهوری باشم که باید از جسیکا چستین بازی بگیرد، باز هم دوست ندارم برای کار کردن بیدار شوم. کار خوب یعنی پول خوب. متاسفانه من پولی نمی‌گیرم. خیلی کم. اگر بیل گیتس اسکناس پانصد یورویی‌اش را از روی زمین برنمی‌دارد، من هم بر نمی‌دارم. چون به عمرم یورو ندیده‌ام که بخواهد روی زمین بیافتد. اگر هم داشتم با هشت دست از آن مراقبت می‌کردم. آدم خسیسی هستم. تا همین دو سال قبل که به ماشین گاز می‌زدم یک لیوان پر از سکه داشتم تا متصدی پمپ گاز به خاطر نداشتنِ پول خرد، صد تومان یا دویست تومان اضافه‌تر نگیرد. یک بار به متصدی جوانی که ریش داشت، پنج‌هزار و هشتصد و هفتاد و پنج تومان دادم که او سکه‌ها را از دست من گرفت و زیر پایش انداخت و برای این که تاثیر کارش را بیشتر کند با بی‌تفاوتی نگاهم کرد. حق با او بود. اما برای من سه ماه طول کشید تا بفهمم. و  امروز دیگر از دستش ناراحت نیستم. با این حال وقتی او را ببینم باز هم زیر لب فحش می‌دهم. البته دیگر گاز هم نمی‌زنم که آن جوان ریشو را ببینم. فقط از بنزین استفاده می‌کنم. گاز ماشین را خراب می‌کند. الان ماشین دوگانه‌سوزی دارم که فقط صندوقش به خاطر مخزن گاز، کوچک شده است و استفاده‌ی دیگری برای من ندارد. نمی‌توانم برای ماشین خرج کنم چون باید ماست بخرم. میزی که من رویش نشسته‌ام به همه‌ی اتاق‌ها دید دارد و من حوصله‌ی دیدن کسی را ندارم. واقعا هیچ کس را نمی‌خواهم ببینم. روانشناس ممکن است بگوید خودت و زندگی‌ات باعث این بی‌حوصلگی شده است. اما من پول ویزیت روانشناس نمی‌دهم در نتیجه هرگز این جمله را نمی‌شنوم. اگر نیاز بود با پول ویزیت می‌رفتم استخر و کوه و آنجا روانم را مفتی تحلیل می‌کردم.

شاید در یک جزیره‌ی دورافتاده دلم برای این قهوه‌‌چی نفرت‌انگیز پایین ساختمان هم تنگ می‌شد. یک آدم نامرتب و کثیف که در قهوه‌خانه‌ی کثیفش صبحانه و ناهار فاجعه‌اش را به ملت می‌دهد. شام نمی‌دهد چون عصر تعطیل می‌کند و با یک کیسه پول به خانه می‌رود. یکی از غذاهایش آبِ آبگوشت است. آب قرمز رنگ داغی که نمک و فلفل هم دارد و ملت گرسنه یک بربری نصفه را در آن خرد می‌کنند و می‌خورند. چشم‌های قهوه‌چی سی سانت از کاسه بیرون آمده است. با این حال از وقتی که به این دفتر آمده‌ام چشم ندارد مرا ببیند. چون فقط یک بار به قهوه‌خانه‌اش رفتم. بقیه موارد همیشه نان گرفتم و صبحانه را در آشپزخانه‌ی دفتر خوردم. ظاهرا همکارانم پیش از آن که به اینجا بیایم هفته‌ای چند بار به قهوه‌خانه می‌رفتند. یا شاگرد چهار طبقه پله را بالا می‌آمد و  یک سینی صبحانه یا ناهار را به دفتر می‌آورد. اما الان به هر علتی این کار را نمی‌کنند. فکر می‌کنم پیرمرد از چشم من می‌بیند. دفتر ما طبقه‌ی چهارم ساختمان است و ساختمان آسانسور ندارد از بس پله‌ها را بالا و پایین کرده‌ام، زانوهایم خراب شده‌اند. واقعا پیرمرد برایم اهمیتی ندارد، صرفا باید چیزی بنویسم. ادامه: موهای کم‌پشتش بسیار نامرتب است. موهای سفید پشت گردنش مثل چی از یقه‌ی سفید و بلندش زده بیرون و آدم هر لحظه یک خال گندیده از آنها را در املت و آبِ آبگوشت تصور می‌کند. امکان ندارد وقتی نان می‌گیرم و از جلوی در رد می‌شوم مرا ورانداز نکند. یک روز از عمرش کم می‌شود وقتی ببیند صبحانه را در مغازه‌اش نمی‌خوریم. سه روز پیش یک کاسه برنج با خودم به دفتر آوردم و پختم. چنان عطری در ساختمان پیچید که فکر کنم چهار طبقه پایین‌تر هم رفت و پیرمرد سکته کرد.

کنار قهوه‌خانه‌ی پیرمرد یک جوان سیاهی قهوه‌فروشی دارد. این یکی واقعا قهوه می‌فروشد و گاهی هم قهوه درست می‌کند و ملت می‌توانند روی دو تا صندلی که آنجا هست بنشینند و قهوه بنوشند. مشکلی با این جوان ندارم. چون اصلا به من نگاه نمی‌کند. همیشه بیرون مغازه‌اش به افق خیره می‌شود و سیگار می‌کشد. آنقدر محو تماشای افق که انگار لب ساحل نشسته باشد ولی او کنار پیاده‌روی یک خیابان بزرگ و پر سر و صداست.  راستش هر وقت که او را می‌بینم دارد سیگار می‌کشد و امیدوارم هر چه زودتر سیگار او را بکشد. اولا وقتی در بیمارستان بستری شود مالیات و سهم من از پول نفت را از بین می‌برد و دوما چون فیلترهای سیگار را داخل باغچه می‌اندازد. منظره‌ی خوبی نیست. به خصوص این که باشگاه کوهنوردی زیر مغازه‌ی اوست و من کوهنوردانی که به آنجا می‌آیند را می‌شناسم. آنها واقعا از دیدن زباله زجر می‌کشند. به خصوص آن هاتاوی هم هست و درست است که درخشش سابق را ندارد اما بلاخره آن هاتاوی است و من دوست ندارم ناراحت باشد. هیچ وقت فکر نمی‌کردم زمانی باشگاه با محل کارم هشت متر به طور عمودی فاصله داشته باشد و من نتوانم به کوه بروم. هر روز آقای هین را می‌بینم و به هم سلام می‌کنیم و از من می‌پرسد کوه نمی‌آیی آقای حافظ؟

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s