در مه

تنها بودم. احساس تنهایی می‌کردم. دلم می‌خواست با کسی باشم تا زیر باران با او قدم بزنم. موهایش را نوازش کنم. پیشانی‌اش را ببوسم. به استقبالم بیاید. فکر می‌کردم کسی نیست که دوستش داشته باشم. و مطمئن بودم کسی مرا دوست ندارد. از کارخانه استعفا داده بودم. شرکت هم تعطیل بود. هر غروب می‌دویدم و هر شب دوش می‌گرفتم. شام می‌خوردم و شب موقع خوابیدن بالشت بلندم را بغل می‌کردم.

می‌دانستم کوشش بی‌ثمری‌ست، انگار در مهی غلیظ جستجو می‌کنم. نشانی نبود. نه در روستاها و جاده‌های خاکی کسی بود. نه در شهرها و  خیابان‌های پر رفت و آمد. نه در دشت‌های و جنگل‌های انبوه. نه در همسایگی طه و نه در باشگاه کوهنوردی داها.

افسرده نبودم. به این زندگی راضی بودم. نمی‌دانم چرا به خواستگاری می‌رفتم. همراه والدینم. از هر نظر موقعیت بدی بود. اولش فکر می‌کردم ممکن است اتفاقی نیمه‌ی گم‌شده‌ام را پیدا کنم. اما اذیت شدم. و طرف مقابل هم اذیت می‌شد. می‌خواستم به این جلسه‌ها پایان بدهم که ناگهان میم را یافتم. [موسیقی راک معترض]

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای در مه

  1. sina :گفت

    bache be donya umad?

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s