در مه

میم را اولین بار در یک شب بارانی دیدم. شب آشنایی بود. جوراب نداشت. نگران بود. بعدا فهمیدم چندی قبل، بعد از چند ماه رفت و آمد به کسی جواب منفی داده بود. شاید اگر آن شبه شکست نبود، هرگز به من جواب مثبت نمی‌داد. من هم چند تجربه‌ی خسته‌کننده داشتم اما ناامید نبودم. آن شب صورتم را هفت بار تراشیده بودم. عکس پیاله در رخم قابل رویت بود. شلوار و پیراهنی را پوشیده بودم که این روزها لباس کارم هستند و با آنها به معادن می‌روم. مثل الان صد کیلو بودم اما آمادگی جسمانی بهتری داشتم. هر هفته به کوه می‌رفتم.

برادرهای میم نبودند. بعدا مشخص شد آنها هیچ وقت نیستند. جنوب مشغول کارند. پدرم ساکت بود. مادرم لبخند می‌زد. پدر میم هم حرف‌های مادر میم را تایید می‌کرد. مادر میم در مورد تصادف همسرش توضیح می‌داد. هشت سال قبل اتفاق افتاد. معلوم بود هنوز از آن متاثر است. زمین‌شان را سال قبل فروخته بودند. یک میلیارد دلار. هر کس در خانواده سهمی مساوی به ارث برد. چون لزومی به گفتن این حرف‌ها نبود، آن شب فکر کردم لابد می‌خواهد حساب کار دستم بیاید. شاید می‌خواست محترمانه بگوید از لحاظ ثروت در اندازه‌ی دخترم نیستی پس از این راه خروج خارج شو و در را هم پشت سرت ببند. خانه‌ی‌شان در طبقه‌ی دوم بود و آسانسور نداشتند. جاکفشی در طبقه‌ی همکف بود. روش جالبی بود برای این که پله‌ها کثیف نشوند.

نمی‌دانم چگونه راهنمایی شدم به اتاق میم، برای این که با هم دو کلمه صحبت کنیم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s