گل‌ها

پوست دستم خشک شده. به خاطر سرمای سه روز پیش. آن روز در کوهستان بودیم. برف نشسته بود. آفتاب بسیار زود رفت. سایه سرد بود. داشتیم از معدنی نقشه‌برداری می‌کردیم. پر از گرد و خاک بود. غبار روی هر چه می‌نشست یخ می‌زد. معدن آب گرم نداشت. آشپزخانه‌اش کثیف بود و غذایش بد بود. دستم را با آب یخ شستم اما ماشین با کارواش معدن تمیز نشد.

احتمالا با روغن شترمرغ خشکی دستم برطرف می‌شود. چیزی که رفع نمی‌شود حساب خالی‌ام است. دلم می‌خواهد یک خانه‌ی خوب داشتم. یک ماشین خوب و یک شغل خوب و یک حساب پر از پول و یک انبار پر از اسکناس. نمی‌دانم چه کار کنم یا در چه مسیری از صبح تا شب تلاش کنم. حتی وقت نمی‌کنم فکر کنم. شب‌ها بیدارم. از پسرم مراقبت می‌کنم. می‌توانم در کنارش چرت بزنم و هر وقت بیدار شد به او رسیدگی کنم. اما دلم نمی‌خواهد گریه کند. تا همین جا کلی سختی کشیده. اوایل شب‌ها به طور کامل بیدار بود و روزها می‌خوابید برای همین اصلا فرصتی برای هیچ کاری نداشتم. الان شب‌ها بیشتر می‌خوابد و من می‌توانم برای خودم استراحت کنم. اما باز هم کاری نمی‌کنم. توان تمرکز ندارم. حتی نمی‌توانم خودم را با فیلم و کتاب سرگرم کنم. در اینستاگرام صفحه‌ی پول نقد و دلار را دنبال می‌کنم. عکس‌هایی از کوه اسکناس واقعا آرامم می‌کند. مدام دارم تلویزیون می‌بینم یا در توئیتر بحث‌های مزخرف دشمنان نظام را که دارند همدیگر را پاره می‌کنند دنبال می‌کنم. واقعا ای کاش توان این را داشتم که خبرها و نظرات و تحلیل‌ها را دنبال نمی‌کردم. واقعا باید این کار را بکنم. سپس وزنم را کم کنم و زبانم را قوی کنم.

 خواب عمیق‌تر بچه یک مشکل دارد و آن این که نمی‌توانم به او شیر بدهم. باید به زور بدهم. دیشب نزدیک بود خفه‌اش کنم. سرفه کرد. وقتی حالش خوب شد و رنگش برگشت و دوباره خوابید، گریه کردم. یک ماه از روزها و شب‌هایی که مدام گریه می‌کردم گذشته است.

تا صبح بیدارم. صبح که میم بیدار می‌شود و بچه را تحویل می‌گیرد، می‌روم سر کار که چه عرض کنم و عصر که برمی‌گردم، می‌خوابم. اما همین عصر تنها فرصتی است که می‌توانم با میم باشم و گاهی با نگاهش از من می‌خواهد که نخوابم. من هم دلم می‌خواهد با او باشم. دلم برایش می‌سوزد. تنها کاری‌ست که می‌توانم برایش انجام دهم. مسائل مادی که دست آدم نیست. حس می‌کنم میم بدون من زندگی‌اش مختل می‌شود. نه غذای درست می‌خورد و نه به باشگاهی که ثبت‌نام کرده می‌رود. هیچ کار دیگری انجام نمی‌دهد. نه کتابی می‌خواند و نه فیلمی می‌بیند. البته خوشحال نیستم که به من وابسته است. است؟ شاید دارم اشتباه می‌کنم. میم دوستم دارد اما به افکار و ایده‌های من اعتماد ندارد. شاید وقتی می‌بیند درآمدم از هزار دلار در ماه کمتر است و اگر سرمایه‌ی او نبود ما الان گرسنه و بدون سقف و سرپناه می‌خوابیدیم، حق هم دارد. بلاخره من هم حرفی ندارم و حق را به او می‌دهم و هر وقت که بحثی پیش بیاید ساکت می‌شوم و سرم را پایین می‌اندازم و به فرش زیبای خانه نگاه می‌کنم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s