صبح شد

ساعت شش شد. کل شب بیدار بودم با این که بچه کل شب خواب بود. اما باید شیر را هر دو ساعت به زور وارد دهانش می‌کردم و بنابراین باید بیدار و هشیار می‌بودم تا این کار را با دقت انجام دهم. تا عصر هم باید بیدار باشم. پول هم ندارم. دیروز آب معدنی، پنیر ورقه‌ای، نان تست، نان بربری و مولتی ویتامین الحاوی خریدم. هیچ چیزی در کارت‌ها و کیف پول من نیست. نمی‌دانم چرا پولدار نمی‌شوم. بنزین ماشین هم دارد تمام می‌شود. خطم البته هنوز اعتبار دارد. می‌توانم با رئیس تماس بگیرم و تقاضای پول کنم. اما در توانم نیست. فردا هم باید اجاره‌ را واریز کنم. شبکه‌ی من و تو دارد نمسته نشان می‌دهد. این خانم که باسنش را به آسمان برده زیبا نیست اما اصلا اضافه وزن ندارد. من اضافه وزن دارم. تقریبا وقت ندارم ورزش کنم اما اگر بخواهم می‌توانم. می‌توانم کمتر بخورم اما این کار را نمی‌کنم. میم یازده شب برای شام بیدارم کرد. شام خوردم. چای با نبات و شکلات خوردم. نسکافه با شکلات خوردم. بعد سه عدد پرتقال هم خوردم. نمسته ادامه دارد. سه نفر در دریاچه دارند نمسته می‌کنند. ها ها ها. اما آن وسطی زیباست.

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

گل‌ها

پوست دستم خشک شده. به خاطر سرمای سه روز پیش. آن روز در کوهستان بودیم. برف نشسته بود. آفتاب بسیار زود رفت. سایه سرد بود. داشتیم از معدنی نقشه‌برداری می‌کردیم. پر از گرد و خاک بود. غبار روی هر چه می‌نشست یخ می‌زد. معدن آب گرم نداشت. آشپزخانه‌اش کثیف بود و غذایش بد بود. دستم را با آب یخ شستم اما ماشین با کارواش معدن تمیز نشد.

احتمالا با روغن شترمرغ خشکی دستم برطرف می‌شود. چیزی که رفع نمی‌شود حساب خالی‌ام است. دلم می‌خواهد یک خانه‌ی خوب داشتم. یک ماشین خوب و یک شغل خوب و یک حساب پر از پول و یک انبار پر از اسکناس. نمی‌دانم چه کار کنم یا در چه مسیری از صبح تا شب تلاش کنم. حتی وقت نمی‌کنم فکر کنم. شب‌ها بیدارم. از پسرم مراقبت می‌کنم. می‌توانم در کنارش چرت بزنم و هر وقت بیدار شد به او رسیدگی کنم. اما دلم نمی‌خواهد گریه کند. تا همین جا کلی سختی کشیده. اوایل شب‌ها به طور کامل بیدار بود و روزها می‌خوابید برای همین اصلا فرصتی برای هیچ کاری نداشتم. الان شب‌ها بیشتر می‌خوابد و من می‌توانم برای خودم استراحت کنم. اما باز هم کاری نمی‌کنم. توان تمرکز ندارم. حتی نمی‌توانم خودم را با فیلم و کتاب سرگرم کنم. در اینستاگرام صفحه‌ی پول نقد و دلار را دنبال می‌کنم. عکس‌هایی از کوه اسکناس واقعا آرامم می‌کند. مدام دارم تلویزیون می‌بینم یا در توئیتر بحث‌های مزخرف دشمنان نظام را که دارند همدیگر را پاره می‌کنند دنبال می‌کنم. واقعا ای کاش توان این را داشتم که خبرها و نظرات و تحلیل‌ها را دنبال نمی‌کردم. واقعا باید این کار را بکنم. سپس وزنم را کم کنم و زبانم را قوی کنم.

 خواب عمیق‌تر بچه یک مشکل دارد و آن این که نمی‌توانم به او شیر بدهم. باید به زور بدهم. دیشب نزدیک بود خفه‌اش کنم. سرفه کرد. وقتی حالش خوب شد و رنگش برگشت و دوباره خوابید، گریه کردم. یک ماه از روزها و شب‌هایی که مدام گریه می‌کردم گذشته است.

تا صبح بیدارم. صبح که میم بیدار می‌شود و بچه را تحویل می‌گیرد، می‌روم سر کار که چه عرض کنم و عصر که برمی‌گردم، می‌خوابم. اما همین عصر تنها فرصتی است که می‌توانم با میم باشم و گاهی با نگاهش از من می‌خواهد که نخوابم. من هم دلم می‌خواهد با او باشم. دلم برایش می‌سوزد. تنها کاری‌ست که می‌توانم برایش انجام دهم. مسائل مادی که دست آدم نیست. حس می‌کنم میم بدون من زندگی‌اش مختل می‌شود. نه غذای درست می‌خورد و نه به باشگاهی که ثبت‌نام کرده می‌رود. هیچ کار دیگری انجام نمی‌دهد. نه کتابی می‌خواند و نه فیلمی می‌بیند. البته خوشحال نیستم که به من وابسته است. است؟ شاید دارم اشتباه می‌کنم. میم دوستم دارد اما به افکار و ایده‌های من اعتماد ندارد. شاید وقتی می‌بیند درآمدم از هزار دلار در ماه کمتر است و اگر سرمایه‌ی او نبود ما الان گرسنه و بدون سقف و سرپناه می‌خوابیدیم، حق هم دارد. بلاخره من هم حرفی ندارم و حق را به او می‌دهم و هر وقت که بحثی پیش بیاید ساکت می‌شوم و سرم را پایین می‌اندازم و به فرش زیبای خانه نگاه می‌کنم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

در مه

چیزهایی که نباید می‌گفتم را به میم گفتم. او حرف زیادی نزد. دلم می‌خواست حرف نزنم و نگاهش کنم اما به خودم آمدم و دیدم دارم بی‌وقفه حرف می‌زنم. نمی‌دانم چرا آن موقع متوجه زیبایی میم نبودم. در باغ نبودم، به این که زیباست یا اصلا شبیه چهره‌هایی که تا آن موقع دیده بودم نیست، فکر نمی‌کردم. فکر می‌کردم از من خوشش نیامده است و فردا خبرش می‌رسد. فردا که رسید ناراحت نبودم. در باغ داشتم کار می‌کردم که مادرم گفت آنها از تو خوششان آمده است. هوا ابری و سرد بود اما غیرقابل تحمل نبود. وقتی گفت «آنها» با خودم فکر کردم باید چند ماه بیایم و بروم تا میم هم از من خوشش بیاید و اصلا به این که خودم خوشم می‌آید یا نه فکر نمی‌کردم. اتفاق‌های بعدی خیلی سریع رخ داد. رفتیم دریا. شب بود. به او گل نرگس هدیه دادم و لب ساحل با هم چایی خوردیم. شب بعد با هم شام خوردیم. غذای رستوران خیلی بد بود. آن شب فکر کردم شاید او را نخواهم. هیچ دلیلی هم نداشتم. موقع خواب درد شدیدی یا بهتر بگویم حالت عجیبی در قلب خود حس می‌کردم. چند روز  تلفنی ساعت‌ها با هم صحبت کردیم. سرانجام تاریخ عقد را مشخص کردیم. از روزی که او را برای اولین بار دیدم تا روز عقد دوازده روز فاصله بود. با یک سرعت عجیبی داشت اتفاق می‌افتاد. هیچ کس سعی نکرد سرعت حوادث را کم کند. مخصوصا من. راضی بودم. نگران آینده نبودم. با این که شغل مشخصی نداشتم. و هیچ ایده‌ای برای آینده نداشتم. روز اول خرید، حلقه‌ها را انتخاب کردیم. آن موقع پانزده میلیون دلار در کارتم پول بود. چیزی که امروز برای من مثل یک رویای دست نیافتنی است. میم مدام نگران بود که من خسته نشوم. دست هم را گرفته بودیم و در بازار قدم می‌زدیم. شب قرار بود  به کنسرت محمد علیزاده برویم. علیزاده هفته‌ای یک بار در ساری کنسرت می‌گذاشت و هنوز هم همین کار را می‌کند. شب کنسرت فکر می‌کردم واقعا عاشق میم هستم اما اشتباه می‌کردم. چند ماه بعد در کوهستان بود که به چشم‌های میم نگاه کردم و با خودم گفتم این حس واقعی عشق است که من دارم و تا الان نداشتم. اما باز هم اشتباه می‌کردم. چند سال بعد در بیمارستان مرکز طبی کودکان میم را بغل کرده بودم و با خودم می‌گفتم حالا دیگر واقعا عاشق میم هستم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

در مه

میم را اولین بار در یک شب بارانی دیدم. شب آشنایی بود. جوراب نداشت. نگران بود. بعدا فهمیدم چندی قبل، بعد از چند ماه رفت و آمد به کسی جواب منفی داده بود. شاید اگر آن شبه شکست نبود، هرگز به من جواب مثبت نمی‌داد. من هم چند تجربه‌ی خسته‌کننده داشتم اما ناامید نبودم. آن شب صورتم را هفت بار تراشیده بودم. عکس پیاله در رخم قابل رویت بود. شلوار و پیراهنی را پوشیده بودم که این روزها لباس کارم هستند و با آنها به معادن می‌روم. مثل الان صد کیلو بودم اما آمادگی جسمانی بهتری داشتم. هر هفته به کوه می‌رفتم.

برادرهای میم نبودند. بعدا مشخص شد آنها هیچ وقت نیستند. جنوب مشغول کارند. پدرم ساکت بود. مادرم لبخند می‌زد. پدر میم هم حرف‌های مادر میم را تایید می‌کرد. مادر میم در مورد تصادف همسرش توضیح می‌داد. هشت سال قبل اتفاق افتاد. معلوم بود هنوز از آن متاثر است. زمین‌شان را سال قبل فروخته بودند. یک میلیارد دلار. هر کس در خانواده سهمی مساوی به ارث برد. چون لزومی به گفتن این حرف‌ها نبود، آن شب فکر کردم لابد می‌خواهد حساب کار دستم بیاید. شاید می‌خواست محترمانه بگوید از لحاظ ثروت در اندازه‌ی دخترم نیستی پس از این راه خروج خارج شو و در را هم پشت سرت ببند. خانه‌ی‌شان در طبقه‌ی دوم بود و آسانسور نداشتند. جاکفشی در طبقه‌ی همکف بود. روش جالبی بود برای این که پله‌ها کثیف نشوند.

نمی‌دانم چگونه راهنمایی شدم به اتاق میم، برای این که با هم دو کلمه صحبت کنیم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

نباید می‌گفتم

سلام. حال شما خوب است؟ خیلی خوشحالم دیدمت. احساس خوبی دارم. در حقیقت من انسان فعالی هستم. ماهی سه هزار دلار درآمد دارم. خانه به کمک پدرم می‌توانم بخرم. عاشق کوه و ادبیات و سینما و سفر هستم. مرد خانواده‌ام. درسم خوب بود اما دوران موفقی در دانشگاه نداشتم. اشکالی ندارد. الان شرکت دارم. کارخانه دارم. درس به چه دردی می‌خورد؟ امیدوارم ماجرای ما پایان خوشی داشته باشد.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

در مه

تنها بودم. احساس تنهایی می‌کردم. دلم می‌خواست با کسی باشم تا زیر باران با او قدم بزنم. موهایش را نوازش کنم. پیشانی‌اش را ببوسم. به استقبالم بیاید. فکر می‌کردم کسی نیست که دوستش داشته باشم. و مطمئن بودم کسی مرا دوست ندارد. از کارخانه استعفا داده بودم. شرکت هم تعطیل بود. هر غروب می‌دویدم و هر شب دوش می‌گرفتم. شام می‌خوردم و شب موقع خوابیدن بالشت بلندم را بغل می‌کردم.

می‌دانستم کوشش بی‌ثمری‌ست، انگار در مهی غلیظ جستجو می‌کنم. نشانی نبود. نه در روستاها و جاده‌های خاکی کسی بود. نه در شهرها و  خیابان‌های پر رفت و آمد. نه در دشت‌های و جنگل‌های انبوه. نه در همسایگی طه و نه در باشگاه کوهنوردی داها.

افسرده نبودم. به این زندگی راضی بودم. نمی‌دانم چرا به خواستگاری می‌رفتم. همراه والدینم. از هر نظر موقعیت بدی بود. اولش فکر می‌کردم ممکن است اتفاقی نیمه‌ی گم‌شده‌ام را پیدا کنم. اما اذیت شدم. و طرف مقابل هم اذیت می‌شد. می‌خواستم به این جلسه‌ها پایان بدهم که ناگهان میم را یافتم. [موسیقی راک معترض]

نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

دو هفته قبل

بچه لگد می‌زند. وقتی میم این خبر را می‌دهد همه چیز را رها می‌کنم و دستم را روی شکمش می‌گذارم. اما بچه بیشتر اوقات مرا سر کار می‌گذارد. دیگر خبری نیست که نیست. شکم میم از پایین پر از نقش و نگار شده است. عکس می‌گیرم و نشانش می‌دهم. گفت چقدر زشت شده. نه واقعا زشت نیست میم. شاید حرفم را باور نمی‌کند. شاید نظر من مهم نیست. بعد از چند دقیقه یادم می‌افتد قلب بچه مشکل دارد و بعد از زایمان معلوم نیست چه اتفاقی بیافتد. اما این موضوع همیشه از یادم می‌رود. نگران نمی‌شوم. نگرانم که چرا نگران نیستم. مادر میم خیلی نگران است. امروز بارها گریه کرد. اما بهانه‌ی دیگری پیدا کرد تا ما ناراحت نشویم.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه