نام

دلم گرفته. خسته‌ام. خوابم می‌آید. زانوی چپم درد می‌کند. نشُسته‌ام. حال ندارم بروم حمام. میم رفته خانه‌ی خواهرم. من هم باید بروم. همین که وارد خانه شدم دستم به نمکدان خورد. روی زمین افتاد و شکست. جاروبرقی را روشن کردم و نمک‌ها و شیشه را جارو کردم. جاروبرقی را جمع کردم و سر جایش گذاشتم. اما متوجه شدم زیر گلیم را جارو نزدم. برای همین دوباره جاروبرقی کشیدم. وقتی بلاخره لباس‌هایم را درآوردم و روی مبل نشستم، برای بار هزارم متوجه شدم کارهای نیمه‌تمامم تمام نشده. بدهی‌هایم صفر نشده. پولی ندارم. وزنم را کم نکردم.

سه ماه دیگر پدر می‌شوم اما آزمایش‌ها نشان می‌دهند قلب بچه ناقص است. دکترها هنوز جواب مشخصی نداده‌اند. دلم می‌خواهد آنها را با وزنه‌های سنگین به اعماق دریا پرت کنم. امروز وقتی بالای کوه بودم، میم زنگ زد و یک مطلب علمی از اینترنت در مورد بیماری‌های قلبی جنین برایم خواند. آخر تماس گریه کرد. نمی‌دانستم چطور آرامش کنم. توانش را ندارم. حتی حالم خودم را هم خراب کردم. معده‌ام سوخت و زانوهایم شل شد. نزدیک بود به پایین معدن سقوط کنم. خودم را جمع کردم. دوست نداشتم مشکلات پسرم بیشتر از این شود.

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

واقعا حرفی برای گفتن ندارم…

وقتی در کارخانه کار می‌کردم، خرجی نداشتم. فرصتی برای پول خرج کردن نداشتم. اگر شب‌کار بودم، صبح جنازه‌ام را به خانه می‌رساندم و صبحانه می‌خوردم و دوش می‌گرفتم. تا بعد از ظهر می‌خوابیدم. غروب اگر مجله‌ی فیلم نمی‌خواندم کمی می‌دویدم یا می‌رفتم در اینترنت گشت می‌زدم. شب که می‌رسید دوباره باید به سر کار می‌رفتم. انگار خانه‌ام کارخانه بود. گاهی صبح‌ها مستقیم می‌رفتم شرکت گاز تا یک امضایی را برای پدرم بگیرم. آنجا آنقدر روی صندلی ارباب رجوع‌ها چُرت می‌زدم که همه به من می‌خندیدند. یک بار متوجه شدم هفت روز تمام حتی یک ریال هم خرج نکرده‌ام. صبح دوستم با وانت مرا به کارخانه می‌رساند و غروب هم با او برمی‌گشتم. در خانه فقط شام می‌خوردم و می‌خوابیدم و دوباره فردا صبح زندگی‌ام را تکرار می‌کردم. هر ماه می‌رفتم شهر حقوقم را از بانک پارسیان به صورت نقدی می‌گرفتم و اسکناس‌ها را داخل شلوارم می‌گذاشتم. چون باید کمی پیاده می‌رفتم تا آن را در بانک مهر اقتصاد بگذارم. دوست نداشتم پولی که یک ماه تمام برایش بی‌خوابی کشیده بودم را از من بدزدند. آن موقع سود روزشمار بانک مهر یک درصد بیشتر از بانک پارسیان بود. کارت بانک مهر اقتصاد به شبکه وصل نبود و نمی‌شد با دستگاه‌های کارت‌خوان پول خرج کرد. این هم برایم یک امتیاز مثبت بود. همین طور که پول‌هایم بیشتر می‌شد بدهی‌های پدرم هم بیشتر می‌شد. درست نبود در آن شرایط دستش را نگیرم. شروع کردم به گرفتن دستش. قسط ماشین را می‌دادم. برای پروژه گازرسانی به رویان به حسابش پول واریز می‌کردم. اما به مرور مشخص شد پروژه پروژه‌ای نیست که سودی داشته باشد. برای این که در استعلام برنده باشند، قیمت را بسیار پایین پیشنهاد داده بودند. بنزین گران شده بود. دلار گران شده بود. نان گران شده بود. قیمت همه چیز سه برابر شده بود. با هزار بدبختی کار تمام شد اما شرکت گاز پول را یک سال بعد پرداخت کرد و پدرم همان قدر پول را که از من گرفته بود، می‌خواست به من برگرداند. این کار را نکرد. پیشنهاد داد که در کارخانه‌ی آهک سرمایه‌گذاری کنم. مدیرعامل آنجا گفته بود با هر سهمی که بخری فلان قدر سود ماهیانه به حسابت واریز می‌شود. حساب کردم دیدم خیلی راحت می‌توانم در خانه بنشینم و زیر باد کولر پول دربیاورم. می‌توانستم بیشتر روز را با شورت و شلوارک سپری کنم. از محل کارم استعفا دادم. شرایط کار برایم سخت شده بود. آقای رئیس قسمم داد که استعفا ندهم. من رفتم. وقتی پدرم پول را به حساب مدیر عامل واریز کرد و من رفتم کارخانه‌ی آهک را دیدم متوجه شدم با یک مستراح بزرگ طرف هستم. یک مستراح بزرگ با سه کوره و مشعل و یک سوله شبیه مرغداری‌هایی که مرغ ارگانیک تولید می‌کنند. روحیه‌ام خراب شد. دیگر نتوانستم روی پاهایم بایستم. روی سنگ‌های آهک نشستم. همان جا فهمیدم که من یک آدم شکست ‌خورده‌ام. با این حال کارخانه یک سال کار کرد و من هر روز امید داشتم که سودی به حسابم واریز شود اما نشد.

از آن سال تا الان نتوانسته‌ام خودم را جمع کنم. کارهای مختلفی انجام داده‌ام اما بهتر است بگویم چند سال است که بیکارم. برایم مشخص بود که یک آدم تنها و خسته هستم. نباید به هیچ جا امیدی داشته باشم. مطمئن نبودم که چه کاری خواهم کرد. گاهی می‌دانستم چه کنم اما پولی نداشتم که بتوانم از خانه فرار کنم. مجبور بودم با پدر و مادرم زندگی کنم. دلم می‌خواست بروم جنوب کار کنم. دلم می‌خواست نگهبان یک معدن متروک باشم. درست وقتی بیکار شدم و هیچ امیدی نداشتم شروع کردم به خواستگاری رفتن. من آدم تنهایی بودم. شب‌ها بالشت را بغل می‌کردم. دوست داشتم عشق را تجربه کنم اما این قدر عقل داشتم که بفهمم شرایطم مناسب نیست. برای همین تا سخن می‌گفتم، عیب و هنرم آشکار می‌شد و جلسه‌ی اول، جلسه‌ی آخر می‌شد. گاهی با همه‌ی چیزهای داغانی که از خودم تعریف می‌کردم، طرف بی‌خیال نمی‌شد. این جا بود که خودم را به نشنیدن و ندیدن می‌زدم. روزها و شب‌های سختی بود. خیلی لطمه دیدم. من اگر کاری نداشته باشم کتاب برادران کارامازوف را می‌خوانم. سریال بریکینگ بد را می‌بینم. تاریخ جهانگشای جووینی را می‌خوانم. سختم بود از آینده و شغل و مسئولیت حرف بزنم. یک روز بلاخره تصمیم گرفتم حرفم را به خانواده‌ام با این که ناراحت می‌شدند بزنم. گفتم وقتی می‌گویم شرایطم مناسب نیست، وقتی می‌گویم الان خانه، ماشین، شغل و پول ندارم، وقتی می‌گویم فعلا باید صبر کنم، یعنی آقا بی‌خیال. یعنی یک چیز محال است این حرف‌ها و شرایط. آینده‌ام یعنی تنهایی و من می‌توانم خیلی راحت با این مصیبت کنار بیایم، به شرط آن که شما دهان ما را سرویس نکنید. پدرم شروع کرد به دلداری دادن. کار پیدا می‌کنی، کارخانه شروع به کار می‌کند، من هوایت را دارم، همه چیز را فراهم می‌کنم. نگران نباش. خوب آدمی که خارش داشته باشد و دوست دارد فریب بخورد، این حرف‌ها را باور می‌کند. یک ماه بعد میم را دیدم. وقتی میم را دیدم شروع کردم به خالی‌بندی. من کارخانه‌دار هستم. من شرکت گازرسانی دارم. من مزرعه‌دار هستم. در حالی که دو سال تمام فقط جمعه‌ها می‌رفتم کوه. همه‌ی این‌هایی که گفتم، بودم، اما تقسیم بر ده‌هزار. چند روز بعد از ازدواج فهمیدم دیگر پدرم را نخواهم دید. دیگر او را ندیدم. او محو شد. صدایش به گوشم نرسید و حرف‌های مرا نشنید. مدت‌ها کاری نداشتم. اعصابم از مهمانی و عید خرد می‌شد. همیشه نگران بودم یکی از من بپرسد که خب آقا حافظ! چه می‌کنی؟ در این لحظه دلم می‌خواست با نوزده لیتر بنزین خودم را بسوزانم و پرسشگر را بغل کنم.

بعد از مدتی مدیرعامل کارخانه‌ی آهک شاید از روی شرمندگی کاری به من پیشنهاد کرد. شش ماه قبل. الان در دفتر محل کارم هستم. شرح این محل کار و پیچدگی‌های روابط کاری بسیار سخت و طاقت‌فرساست. شاید اگر وصف کنم خودم هم به خودم بگویم ای دیوانه. از این جا برو بیرون. مخصوصا وقتی امروز صبح آقای دکتر آمد و هنگامی که دید کتابخانه‌‌اش جابجا شده و اتاقش هم عوض شده، گفت این جا آن سودی که من فکر می‌کردم را نداشته است و من امیدی به این دفتر ندارم. دکتر قرمز شده بود. سی و هفت دقیقه صحبت کرد. پشم‌های من و هادی فر خورد. البته اغراق کردم. راستش چقدر مگر حقوق می‌گیرم که نگران آینده‌ی این جا باشم؟ آنقدر جوان نیستم که پشمی برای فر خوردن در من باقی مانده باشد. در این مدت همیشه وعده و وعید شنیده‌ام. یک در هزار امید دارم که این جا رتبه‌ای بگیرد و شرکت خفنی بشود و ما هم در این بین کلاهی بر سر خودمان بگذاریم. اگر هم نشد که به فلانم. این یک سال از بس غصه خوردم که دیگر دارم دیوانه می‌شوم. اما از این به بعد یک خونسردی خاصی در برابر همه‌ی مشکلات خواهم داشت. به قول معروف زندگی ارزش این را ندارد که آدم خودش را بکشد.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

هی

هر کس با رقیبش دشمنی دارد. آمریکا با روسیه یا چین. دموکرات با جمهوری‌خواه. استقلالی با پرسپولیسی. خوزه مورینیو از کی بیشتر از همه بدش می‌آید؟ ایمن الظواهری؟ نه. آرسن ونگر. بیشتر از این نمی‌توانم توضیح بدهم. چون زیر درخت دراز کشیده‌ام و دارم به درخت‌های پرتقال آب می‌دهم.

 

35

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

باز هستی، طاقتم را طاق کرد دفتر صبر مرا اوراق کرد

صندلی جلو نشسته بودم. من و چند خانم دیگر منتظر بودیم مسافرهای دیگر هم بیایند تا ون پر شود. کنار خیابان نانوایی بود. نان‌های گرم و آماده منتظرم بودند. بگیرم یا نگیرم؟ در یخچال نان داشتیم، میم هم قطعا ناهار برنج درست کرده بود، با این حال رفتم که بگیرم. کیفم را سر جایم گذاشتم تا صندلی جلو را از دست ندهم. در این ماشین فرق جلو و عقب خیلی زیاد است. دو تا نان گرفتم و وقتی خواستم پول بدهم گفت صلواتی است. آنقدر خوشحال شدم که نتوانستم خنده‌ام را پنهان کنم. امیدوارم روزی برسد که این پول نان واقعا برایم مهم نباشد. چند هفته قبل با مهندس نعمان و ایوب رفته بودیم از معدنی نقشه‌برداری کنیم. حتی یک ریال هم در جیبم نداشتم. یعنی واقعا یک ریال هم نداشتم. یک بار دیگر هم باید بگویم که حتی یک ریال هم در جیبم نداشتم. با این حال صبحانه به یک رستوران خیلی باحال رفتیم. چون قرار بود معدن‌دار پولش را پرداخت کند. یعنی روز قبلش هماهنگ کرده بود. اما وقتی صبحانه تمام شد کارمند رستوران، معدن‌دار را نمی‌شناخت. اصلا نگران نشدم. من این چنین آدمی هستم. نگران نشونده در بحران‌ها. هنوز چند دقیقه به هفت صبح مانده بود. به رئیس زنگ زدم و جریان را گفتم. او هم اول موبایلش را که زیر تخت افتاده بود با دسته‌ی جاروبرقی کشید بیرون و سپس برایم پول ریخت. بعد از ظهر که برای ناهار برگشتیم طرف از ما عذرخواهی کرد و پول‌مان را پس داد. تلاشم این است که یک وضعیتی را توصیف کنم که واقعا خودم هم آن را باور نمی‌کنم. بنده آدمی با بیش از سی سال سن، متاهل، چند ماه دیگر پدر هستم اما گاهی پول نان هم ندارم. اصلا هم شرمنده نیستم. نمی‌دانم چرا؟ البته گاهی میم این وضعیت را به رویم می‌آورد که خیلی تحقیر می‌شوم اما نمی‌توانم حرفی بزنم. یعنی می‌بینم این بنده خدا هم امیدش به من است و حق دارد درباره‌ی آینده نگران شود. این جور وقت‌ها واقعا ناراحتم و اعصابم خرد می‌شود اما وقتی او خوشحال است و این مسائل را فراموش می‌کند واقعا زندگی خوبی دارم و نگران مسائل مادی نیستم.

هر کس جای من بود خودکشی می‌کرد اما من بی‌خیالم. شاید چون مدام میم به من پول می‌دهد. شاید چون فکر می‌کنم بلاخره یک اتفاقی می‌افتد و من هم وضعم خوب می‌شود. نمی‌دانم. گاهی یعنی یک روز در هفته، از شدت نگرانی موهایم سفید می‌شود اما شش روز دیگر امیدوارم. فعلا که دچار بحران هویت شغلی شده‌ام. هفته‌ی قبل، شنبه‌ رفتم دفتر و به همراه رئیس صبحانه خوردیم و خندیدیم. یک‌شنبه و دوشنبه و سه‌شنبه از معادن نقشه‌برداری کردیم. چهارشنبه کار آمار و نظرسنجی انجام دادم. پنج‌شنبه به شالیزار رفتم و جمعه‌ هم باغ پدر میم را آبیاری کردم. مدت‌هاست که با شرکت خودم کاری نمی‌کنم و گازرسانی به صنایع را فراموش کرده‌ام. دوستم پیشنهاد داده بود که برای موسسه‌شان نمایشنامه بنویسم اما نتوانستم. وقت نداشتم. هنوز تمام نشده است. رشته‌ام رباتیک است و کلاس پی ‌ال‌ سی هم چند هفته‌ی قبل تمام شد. در این فکرم که پروژه‌های هوشمندسازی را قبول کنم. این زندگی حرفه‌ای من است. من هیچ کاری نمی‌کنم. این‌ها به هم ربطی ندارند و من در هیچ زمینه‌ای تخصص ندارم. هیچ پولی هم از این همه کار به جیبم نمی‌رود. اگر می‌رفت که غم نان نداشتم. غم نانِ من واقعا غم نان است. یعنی برنج داریم. خوبش را هم داریم. مرغ و خروس و اردک و غاز و بوقلمون و گوشت و ماهی هم داریم. بیشترش را پدرها و مادرها به ما می‌دهند. تخم‌مرغ و شیر و ماست و پنیر و کره و مربا و عسل و سبزی و میوه و خیلی چیزهای دیگر را هم می‌دهند. اکثرا هم ارگانیک و با کیفیت و از خاستگاه اصلی خودشان می‌آیند. مثلا پدرم سالی سه تا بیست لیتری گلاب از دوستش در کاشان می‌گیرد، هم خودش مصرف می‌کند، هم اضافه را می‌فروشد. عسل را از سرعین می‌گیرد. شیره‌ی انگور را از خراسان شمالی و خیلی چیزهای دیگر. بیشتر آذوقه را آنها تامین می‌کنند اما خوب نان به عهده‌ی من است و سخت‌ترین قسمت کار است. البته مادرم در حیاط خانه تنور دارد و گاهی نان هم می‌پزد و به ما می‌دهد با این حال در شش ماه اول سال سرش شلوغ است. شالیزار وقت و رمق خانواده را می‌گیرد.

اول نوشته حالت گریه داشتم و می‌خواستم کلی غر بزنم اما آخرش حالم خوب شد و داشتم خدا را شکر می‌کردم که ناگهان یادم افتاد سه روز است که ماشینم را بیرون نمی‌آورم چون خراب است و پول ندارم درستش کنم و برای همین در تاکسی نشستم و منتظر شدم پر شود و چشمم به نانوایی افتاد و رفتم نان بگیرم و دیدم صلواتی هست و پووف.

نوشته‌شده در Uncategorized | 3 دیدگاه

عضشثق

چند روز قبل میم حالش بد شد و در دستشویی بالا آورد. زانویش را روی پادری دستشویی و دستش را روی دمپایی گذاشت و در سنگ توالت محتویات معده‌ش را خالی کرد. سرش سی سانت با سنگ فاصله داشت. موهایش را یک سال است که کوتاه کرده اما با این حال به پشت بسته بود وگرنه به سنگ می‌رسید. حال خوبی نداشت. دوست ندارد در این حالت من به او بسیار نزدیک شوم. من هم پشت سرش نشستم و پشت و شانه‌هایش را مالیدم. یعنی من همین جا هستم. هوایت را دارم. دوستت دارم. بلاخره من هم در این بلایی که بر سر تو آمده سهم دارم. میم بلند شد و صورتش را شست. حالش خوب شد. با چشم‌های قرمز لبخند زد و گفت دیشب به این خاطر مدام بغلت می‌کردم که حالم خیلی بد بود. من خیلی احساساتی شدم. اما به روی خودم نیاوردم. همه‌ی مشکلاتی که در ذهنم داشتم برای چند لحظه از یادم رفت. دستم را روی شکمش گذاشتم و لبخند زدم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

یک عنوان

امروز هیچ کاری نکردم. ساعتی در شالیزار خودم کار کردم. آمدم خانه‌ی پدر و مادر خودم و به مرغ‌ها غذا دادم. موتور آب را از شالیزار کنار خانه برداشتم و در انبار گذاشتم. مستند بی بی سی در مورد سروش را نگاه کردم و همزمان ناهار نیمرو خوردم. پانزده هفته گذشته و بیست و پنج هفته‌ی دیگر باقی مانده است. بعضی روزها خوشحالم و ذوق می‌کنم و بعضی روزهای دیگر بی‌تفاوتم. بعضی وقت‌ها می‌ترسم. خجالت‌آور است اما مشکلات من با پول حل می‌شود و من پول ندارم. کار هم دارم اما حقوق زیادی ندارم. حال ندارم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

السالوادور

چهارشنبه است. دو روز دیگر باید رای بدهم. کار سختی نیست. می‌روم و رای می‌دهم. الان هم داخل دفتر نشسته‌ام. امروز کار خاصی ندارم اما سه هفته‌ی گذشته خیلی سرم شلوغ بود. چند کار که به هم ربط نداشتند را باید پیش می‌بردم. بد نبودم. اما کسی از من راضی نیست. می‌دانم که راضی نگه داشتن همه سخت است اما هیچ کس از من راضی نیست. شاید فقط مادر میم از من راضی باشد. خودم هم به همه حق می‌دهم. قابل دفاع نیستم. اوضاع خوبی ندارم. سی و دو ساله هستم و آینده‌ام معلوم نیست. گاهی روشن و گاهی تاریک. هر دو ممکن است اتفاق بیافتد. تلاشم را نسبت به قبل بیشتر کرده‌ام. ببینیم خدا چه می‌خواهد. این جمله، جمله‌ی خیلی خوبی است. کمی به من آرامش می‌دهد. هوا خیلی خوب است. یارانه‌ها را امروز واریز کرده‌اند. بله من به یارانه توجه می‌کنم. امیدوارم روزی برسد که به یارانه فکر نکنم. پنج روز از بیمه‌ی ماشین گذشته و من بی‌توجه در خیابان‌ها رانندگی می‌کنم. کافی‌ست کاری را که فکرش را هم نمی‌کردی انجام دهی، فقط یک بار انجام دهی، تا دیگر تمام می‌شود. برای همین هست که تا وقتی نمیرم فکر نمی‌کنم بمیرم. گاهی فکر می‌کنم با این همه خوبی چرا باید بمیرم؟ دلم می‌خواهد زنده بمانم اما وقتی صد ساله شوم، بچه‌ام هفتاد ساله می‌شود و دوست ندارم فرزندم را پیر ببینم. بلاخره چند شب قبل خواب بچه‌ام را دیدم. داشت شیر می‌خورد. با خودم گفتم چرا نمی‌روم با او بازی نمی‌کنم. هنوز لذتی نبرده بودم که صدای باخ به گوشم رسید و بیدار شدم. بلافاصله گوشی را خاموش کردم تا میم بیدار نشود.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید