با خود برد تکه‌های پنبه را هر سو

در توئیتر مخالف‌های جمهوری اسلامی را متهم می‌کنند که از اسرائیل و آمریکا پول می‌گیرند. بسیجی‌ها و ارتش نمی‌دانم سایبری را هم متهم می‌کنند که از فلان موسسه‌ی حکومتی پول می‌گیرند که به نفع رژیم فعالیت کنند. کاری ندارم. شاید هم یک عده هستند که واقعا پول می‌گیرند. این وسط من یکی حالم از این بحث‌ها‌ و جدل‌ها بهم می‌خورد و برای این که دور باشم از این هیاهو مجبورم هیچ کس را فالو نکنم. مجبور هم نیستم در توئیتر باشم. باید برای کارم وقت بگذارم. بعد از کار هم بهتر است به اسنپم بپردازم. شاید کارم را رها کنم و تمام وقت راننده اسنپ باشم از بس که سودش بهتر از شغل اصلی‌ام است. اما هوا دارد گرم می‌شود و شکل کون آدم از صبح تا شب روی صندلی ماشین تغییر می‌کند. حس می‌کنم گرما بیشتر به ماشین آسیب می‌زند. فعلا در خنکی هوا و خلوتی زمین به اسنپ می‌روم. چند تا ایده‌ی اقتصادی دیگر هم دارم. فعلا روی کاغذ نیاورده‌ام. روی هوای پیرامونم آنها را نوشته‌ام و می‌ترسم فراموششان کنم و باد آنها را …

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

هیاهوی بسیار

واقعا برایم سوال نیست چرا پسر امام جمعه ایلام با هنرمندان درجه‌ی پنج و ورزشکاران درجه‌ی شش دوست است و با آنها سلفی می‌گیرد. هر کس سلیقه‌ای دارد. من هم وقت آزادم را صرف ترجمه‌ی پدیدارشناسی روح اثر هگل نمی‌کنم (مثلا یک کتاب خفن و دشوار). در عوض برنامه خندوانه و دورهمی نگاه می‌کنم و حتی گاهی تکرارش را هم نگاه می‌کنم. حتی برایم مهم نیست چرا پدر پسر امام جمعه ایلام در استانی به این محرومی سوار پرادو می‌شود. اگر استاندار اصلاحات برای من هم پرادو می‌خرید سوار می‌شدم و توجهی به اطرافم نمی‌کردم. چون واقعا انسان در برابر ظلم و ستمی که استاندارهای اصلاحات در این مملکت کردند دست تنها قدرتی ندارد. مجبور است بسوزد و با کولر پرادو خودش را خنک کند. برایم سوال نیست چرا این قدر بد سلفی می‌گیرد. چرا مثلا علی کریمی و علی دایی دارند جای دیگری را نگاه می‌کنند یا دارند با تلفن حرف می‌زنند؟ سوال وقتی ایجاد می‌شود که بسیجی‌ها از او و پدرش انتقاد می‌کنند و با امامان جمعه‌ی ساده زیست دیگر مقایسه‌اش می‌کنند.

ببخشید نمی‌توانم بیشتر توضیح بدهم فقط یک خاطره بگویم. یک روز با گروه نقشه‌برداری عازم معدنی شدیم که متعلق به سپاه بود و سازمان صنعت، معدن و تجارت به علت برداشت غیرمجاز و خارج از محدوده جریمه‌شان کرده بود. ما باید از معدن نقشه‌برداری می‌کردیم و ماده معدنی برداشت شده را محاسبه می‌کردیم. وقتی کار نقشه‌برداری تمام شد و از کوهستان به شهر آمدیم، فرمانده سپاه شهرستان ما را به پایگاه مقاومت یا چه می‌دانم ستاد فرماندهی دعوت کرد و ما آنجا چایی و ناهار خوردیم. اتاقی که در آن ناهار می‌خوردیم درهای فلزی داشت. ناخودآگاه به در و دیوار نگاه کردم شاید آنجا کسی یادگاری نوشته باشد. چیزی پیدا نکردم. ناهار هم خیلی ساده بود. فرمانده از لحاظ ظاهری شبیه احمدی‌نژاد بود اما بسیار ساده‌تر از او بود. خیلی تحویل‌مان گرفت. چیزی در مورد نحوه‌ی محاسبه و میزان جریمه نگفت. اصلا سفارش نکرد. فقط گفت «تنها هدف‌ ما از راه اندازی مجدد این معدن این است که برای بیست‌وسه خانواده‌ی نیازمند خانه بسازیم. چرا سپاه با این همه امکانات و نفرات باید بیکار باشد وقتی می‌تواند به مردم کمک کند؟» این جا برایم سوال‌های زیادی مطرح شد. یکی این که واقعا دولت می‌تواند سپاه را جریمه کند؟ سپاه برای همچین کاری نمی‌خواهد اعمال نفوذ کنند؟ چرا سپاه با این همه نیرو و این همه حقوقی که می‌گیرد بیکار باشد؟ آیا خروجی این همه سازمان و دولت و سپاه و کمیته باید بیست‌وسه خانه باشد؟ با این که فرمانده جو صمیمی و راحتی را برای ما به وجود آورده بود ، سوالاتم را نپرسیدم. چون یک مدافع حرم گرم و تازه از سوریه رسیده بود و همه حتی همکار من که هر روز به سر تا پای مملکت فحش می‌داد مشغول طواف دور او شدند.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

سخن بزرگان در مورد زندگی

یک روز حالم خوب است. یک روز حالم بد است. مثل همه‌ی آدم‌ها. اما گاهی فکر می‌کنم اختلال دوقطبی دارم. شاید. به روانشناس یا روانپزشک اعتماد ندارم. اصلا نمی‌دانم تفاوت‌شان چیست. فکر می‌کنم آنها کسانی هستند که می‌خواستند جراح مغز و اعصاب شوند اما نتوانستند و امروز با افسردگی در مطب خود می‌نشینند و به دندانپزشک‌ها و متخصصین رادیولوژی و سونوگرافی حسادت می‌کنند. هیچ چیز بهتر از این نیست که به صورت روتین و بدون فکر و چالش پول به دست بیاوری. من هم عاشق این وضعیت هستم. دلم می‌خواست خط تولید ساقه طلایی برای من بود. دلم می‌خواست نگهبان یک جای بی‌اهمیت بودم. دلم می‌خواست به اصفهان برمی‌گشتم با آن که هرگز در او نبودم.

آن روز به حدی حالم بد بود که داشتم فکر می‌کردم آیا هنوز هم تیغ معمولی تولید می‌شود؟ چه کسانی آن را می‌خرند؟ برف پاک‌کن ماشین خراب بود و باران می‌بارید. شیشه‌ی جلو خوب تمیز نمی‌شد. دستمال کاغذی عقب ماشین بود و صورتم خیس بود و عینکم مثل همیشه لکه داشت. این عینکی بودن واقعا اذیتم می‌کند. کلافه می‌شوم از او. فقط روز اولی که به چشمم زدم ذوق داشتم. فکر می‌کردم شبیه بکهام می‌شوم در حالی که حتی از او بدم می‌آمد و از منچستر و رئال متنفر بودم. امروز که مرد خانواده شده نظرم نسبت به او تغییر کرده است اما به هر حال هنوز از رئال و منچستر متنفرم.

داشتم فکر می‌کردم چقدر بدبختم. هیچ حسی بدتر از آن نیست که زن داشته باشی و بچه داشته باشی و احساس کنی بدبختی. به بدبختی دوران مجردی‌ام حسادت می‌کردم. یک جور بدبختی بی‌ریا داشتم. صاف و ساده بود. آن روز بد گذشت و من دوام آوردم. زندگی همین است. یک روز گریه و یک روز هم خنده. منتها گریه مثل خاک است و خنده مثل آب. در کنار هم گریه موفق‌تر است.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

صبح شد

ساعت شش شد. کل شب بیدار بودم با این که بچه کل شب خواب بود. اما باید شیر را هر دو ساعت به زور وارد دهانش می‌کردم و بنابراین باید بیدار و هشیار می‌بودم تا این کار را با دقت انجام دهم. تا عصر هم باید بیدار باشم. پول هم ندارم. دیروز آب معدنی، پنیر ورقه‌ای، نان تست، نان بربری و مولتی ویتامین الحاوی خریدم. هیچ چیزی در کارت‌ها و کیف پول من نیست. نمی‌دانم چرا پولدار نمی‌شوم. بنزین ماشین هم دارد تمام می‌شود. خطم البته هنوز اعتبار دارد. می‌توانم با رئیس تماس بگیرم و تقاضای پول کنم. اما در توانم نیست. فردا هم باید اجاره‌ را واریز کنم. شبکه‌ی من و تو دارد نمسته نشان می‌دهد. این خانم که باسنش را به آسمان برده زیبا نیست اما اصلا اضافه وزن ندارد. من اضافه وزن دارم. تقریبا وقت ندارم ورزش کنم اما اگر بخواهم می‌توانم. می‌توانم کمتر بخورم اما این کار را نمی‌کنم. میم یازده شب برای شام بیدارم کرد. شام خوردم. چای با نبات و شکلات خوردم. نسکافه با شکلات خوردم. بعد سه عدد پرتقال هم خوردم. نمسته ادامه دارد. سه نفر در دریاچه دارند نمسته می‌کنند. ها ها ها. اما آن وسطی زیباست.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

گل‌ها

پوست دستم خشک شده. به خاطر سرمای سه روز پیش. آن روز در کوهستان بودیم. برف نشسته بود. آفتاب بسیار زود رفت. سایه سرد بود. داشتیم از معدنی نقشه‌برداری می‌کردیم. پر از گرد و خاک بود. غبار روی هر چه می‌نشست یخ می‌زد. معدن آب گرم نداشت. آشپزخانه‌اش کثیف بود و غذایش بد بود. دستم را با آب یخ شستم اما ماشین با کارواش معدن تمیز نشد.

احتمالا با روغن شترمرغ خشکی دستم برطرف می‌شود. چیزی که رفع نمی‌شود حساب خالی‌ام است. دلم می‌خواهد یک خانه‌ی خوب داشتم. یک ماشین خوب و یک شغل خوب و یک حساب پر از پول و یک انبار پر از اسکناس. نمی‌دانم چه کار کنم یا در چه مسیری از صبح تا شب تلاش کنم. حتی وقت نمی‌کنم فکر کنم. شب‌ها بیدارم. از پسرم مراقبت می‌کنم. می‌توانم در کنارش چرت بزنم و هر وقت بیدار شد به او رسیدگی کنم. اما دلم نمی‌خواهد گریه کند. تا همین جا کلی سختی کشیده. اوایل شب‌ها به طور کامل بیدار بود و روزها می‌خوابید برای همین اصلا فرصتی برای هیچ کاری نداشتم. الان شب‌ها بیشتر می‌خوابد و من می‌توانم برای خودم استراحت کنم. اما باز هم کاری نمی‌کنم. توان تمرکز ندارم. حتی نمی‌توانم خودم را با فیلم و کتاب سرگرم کنم. در اینستاگرام صفحه‌ی پول نقد و دلار را دنبال می‌کنم. عکس‌هایی از کوه اسکناس واقعا آرامم می‌کند. مدام دارم تلویزیون می‌بینم یا در توئیتر بحث‌های مزخرف دشمنان نظام را که دارند همدیگر را پاره می‌کنند دنبال می‌کنم. واقعا ای کاش توان این را داشتم که خبرها و نظرات و تحلیل‌ها را دنبال نمی‌کردم. واقعا باید این کار را بکنم. سپس وزنم را کم کنم و زبانم را قوی کنم.

 خواب عمیق‌تر بچه یک مشکل دارد و آن این که نمی‌توانم به او شیر بدهم. باید به زور بدهم. دیشب نزدیک بود خفه‌اش کنم. سرفه کرد. وقتی حالش خوب شد و رنگش برگشت و دوباره خوابید، گریه کردم. یک ماه از روزها و شب‌هایی که مدام گریه می‌کردم گذشته است.

تا صبح بیدارم. صبح که میم بیدار می‌شود و بچه را تحویل می‌گیرد، می‌روم سر کار که چه عرض کنم و عصر که برمی‌گردم، می‌خوابم. اما همین عصر تنها فرصتی است که می‌توانم با میم باشم و گاهی با نگاهش از من می‌خواهد که نخوابم. من هم دلم می‌خواهد با او باشم. دلم برایش می‌سوزد. تنها کاری‌ست که می‌توانم برایش انجام دهم. مسائل مادی که دست آدم نیست. حس می‌کنم میم بدون من زندگی‌اش مختل می‌شود. نه غذای درست می‌خورد و نه به باشگاهی که ثبت‌نام کرده می‌رود. هیچ کار دیگری انجام نمی‌دهد. نه کتابی می‌خواند و نه فیلمی می‌بیند. البته خوشحال نیستم که به من وابسته است. است؟ شاید دارم اشتباه می‌کنم. میم دوستم دارد اما به افکار و ایده‌های من اعتماد ندارد. شاید وقتی می‌بیند درآمدم از هزار دلار در ماه کمتر است و اگر سرمایه‌ی او نبود ما الان گرسنه و بدون سقف و سرپناه می‌خوابیدیم، حق هم دارد. بلاخره من هم حرفی ندارم و حق را به او می‌دهم و هر وقت که بحثی پیش بیاید ساکت می‌شوم و سرم را پایین می‌اندازم و به فرش زیبای خانه نگاه می‌کنم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

در مه

چیزهایی که نباید می‌گفتم را به میم گفتم. او حرف زیادی نزد. دلم می‌خواست حرف نزنم و نگاهش کنم اما به خودم آمدم و دیدم دارم بی‌وقفه حرف می‌زنم. نمی‌دانم چرا آن موقع متوجه زیبایی میم نبودم. در باغ نبودم، به این که زیباست یا اصلا شبیه چهره‌هایی که تا آن موقع دیده بودم نیست، فکر نمی‌کردم. فکر می‌کردم از من خوشش نیامده است و فردا خبرش می‌رسد. فردا که رسید ناراحت نبودم. در باغ داشتم کار می‌کردم که مادرم گفت آنها از تو خوششان آمده است. هوا ابری و سرد بود اما غیرقابل تحمل نبود. وقتی گفت «آنها» با خودم فکر کردم باید چند ماه بیایم و بروم تا میم هم از من خوشش بیاید و اصلا به این که خودم خوشم می‌آید یا نه فکر نمی‌کردم. اتفاق‌های بعدی خیلی سریع رخ داد. رفتیم دریا. شب بود. به او گل نرگس هدیه دادم و لب ساحل با هم چایی خوردیم. شب بعد با هم شام خوردیم. غذای رستوران خیلی بد بود. آن شب فکر کردم شاید او را نخواهم. هیچ دلیلی هم نداشتم. موقع خواب درد شدیدی یا بهتر بگویم حالت عجیبی در قلب خود حس می‌کردم. چند روز  تلفنی ساعت‌ها با هم صحبت کردیم. سرانجام تاریخ عقد را مشخص کردیم. از روزی که او را برای اولین بار دیدم تا روز عقد دوازده روز فاصله بود. با یک سرعت عجیبی داشت اتفاق می‌افتاد. هیچ کس سعی نکرد سرعت حوادث را کم کند. مخصوصا من. راضی بودم. نگران آینده نبودم. با این که شغل مشخصی نداشتم. و هیچ ایده‌ای برای آینده نداشتم. روز اول خرید، حلقه‌ها را انتخاب کردیم. آن موقع پانزده میلیون دلار در کارتم پول بود. چیزی که امروز برای من مثل یک رویای دست نیافتنی است. میم مدام نگران بود که من خسته نشوم. دست هم را گرفته بودیم و در بازار قدم می‌زدیم. شب قرار بود  به کنسرت محمد علیزاده برویم. علیزاده هفته‌ای یک بار در ساری کنسرت می‌گذاشت و هنوز هم همین کار را می‌کند. شب کنسرت فکر می‌کردم واقعا عاشق میم هستم اما اشتباه می‌کردم. چند ماه بعد در کوهستان بود که به چشم‌های میم نگاه کردم و با خودم گفتم این حس واقعی عشق است که من دارم و تا الان نداشتم. اما باز هم اشتباه می‌کردم. چند سال بعد در بیمارستان مرکز طبی کودکان میم را بغل کرده بودم و با خودم می‌گفتم حالا دیگر واقعا عاشق میم هستم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

در مه

میم را اولین بار در یک شب بارانی دیدم. شب آشنایی بود. جوراب نداشت. نگران بود. بعدا فهمیدم چندی قبل، بعد از چند ماه رفت و آمد به کسی جواب منفی داده بود. شاید اگر آن شبه شکست نبود، هرگز به من جواب مثبت نمی‌داد. من هم چند تجربه‌ی خسته‌کننده داشتم اما ناامید نبودم. آن شب صورتم را هفت بار تراشیده بودم. عکس پیاله در رخم قابل رویت بود. شلوار و پیراهنی را پوشیده بودم که این روزها لباس کارم هستند و با آنها به معادن می‌روم. مثل الان صد کیلو بودم اما آمادگی جسمانی بهتری داشتم. هر هفته به کوه می‌رفتم.

برادرهای میم نبودند. بعدا مشخص شد آنها هیچ وقت نیستند. جنوب مشغول کارند. پدرم ساکت بود. مادرم لبخند می‌زد. پدر میم هم حرف‌های مادر میم را تایید می‌کرد. مادر میم در مورد تصادف همسرش توضیح می‌داد. هشت سال قبل اتفاق افتاد. معلوم بود هنوز از آن متاثر است. زمین‌شان را سال قبل فروخته بودند. یک میلیارد دلار. هر کس در خانواده سهمی مساوی به ارث برد. چون لزومی به گفتن این حرف‌ها نبود، آن شب فکر کردم لابد می‌خواهد حساب کار دستم بیاید. شاید می‌خواست محترمانه بگوید از لحاظ ثروت در اندازه‌ی دخترم نیستی پس از این راه خروج خارج شو و در را هم پشت سرت ببند. خانه‌ی‌شان در طبقه‌ی دوم بود و آسانسور نداشتند. جاکفشی در طبقه‌ی همکف بود. روش جالبی بود برای این که پله‌ها کثیف نشوند.

نمی‌دانم چگونه راهنمایی شدم به اتاق میم، برای این که با هم دو کلمه صحبت کنیم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید