عضشثق

چند روز قبل میم حالش بد شد و در دستشویی بالا آورد. زانویش را روی پادری دستشویی و دستش را روی دمپایی گذاشت و در سنگ توالت محتویات معده‌ش را خالی کرد. سرش سی سانت با سنگ فاصله داشت. موهایش را یک سال است که کوتاه کرده اما با این حال به پشت بسته بود وگرنه به سنگ می‌رسید. حال خوبی نداشت. دوست ندارد در این حالت من به او بسیار نزدیک شوم. من هم پشت سرش نشستم و پشت و شانه‌هایش را مالیدم. یعنی من همین جا هستم. هوایت را دارم. دوستت دارم. بلاخره من هم در این بلایی که بر سر تو آمده سهم دارم. میم بلند شد و صورتش را شست. حالش خوب شد. با چشم‌های قرمز لبخند زد و گفت دیشب به این خاطر مدام بغلت می‌کردم که حالم خیلی بد بود. من خیلی احساساتی شدم. اما به روی خودم نیاوردم. همه‌ی مشکلاتی که در ذهنم داشتم برای چند لحظه از یادم رفت. دستم را روی شکمش گذاشتم و لبخند زدم.

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

یک عنوان

امروز هیچ کاری نکردم. ساعتی در شالیزار خودم کار کردم. آمدم خانه‌ی پدر و مادر خودم و به مرغ‌ها غذا دادم. موتور آب را از شالیزار کنار خانه برداشتم و در انبار گذاشتم. مستند بی بی سی در مورد سروش را نگاه کردم و همزمان ناهار نیمرو خوردم. پانزده هفته گذشته و بیست و پنج هفته‌ی دیگر باقی مانده است. بعضی روزها خوشحالم و ذوق می‌کنم و بعضی روزهای دیگر بی‌تفاوتم. بعضی وقت‌ها می‌ترسم. خجالت‌آور است اما مشکلات من با پول حل می‌شود و من پول ندارم. کار هم دارم اما حقوق زیادی ندارم. حال ندارم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

السالوادور

چهارشنبه است. دو روز دیگر باید رای بدهم. کار سختی نیست. می‌روم و رای می‌دهم. الان هم داخل دفتر نشسته‌ام. امروز کار خاصی ندارم اما سه هفته‌ی گذشته خیلی سرم شلوغ بود. چند کار که به هم ربط نداشتند را باید پیش می‌بردم. بد نبودم. اما کسی از من راضی نیست. می‌دانم که راضی نگه داشتن همه سخت است اما هیچ کس از من راضی نیست. شاید فقط مادر میم از من راضی باشد. خودم هم به همه حق می‌دهم. قابل دفاع نیستم. اوضاع خوبی ندارم. سی و دو ساله هستم و آینده‌ام معلوم نیست. گاهی روشن و گاهی تاریک. هر دو ممکن است اتفاق بیافتد. تلاشم را نسبت به قبل بیشتر کرده‌ام. ببینیم خدا چه می‌خواهد. این جمله، جمله‌ی خیلی خوبی است. کمی به من آرامش می‌دهد. هوا خیلی خوب است. یارانه‌ها را امروز واریز کرده‌اند. بله من به یارانه توجه می‌کنم. امیدوارم روزی برسد که به یارانه فکر نکنم. پنج روز از بیمه‌ی ماشین گذشته و من بی‌توجه در خیابان‌ها رانندگی می‌کنم. کافی‌ست کاری را که فکرش را هم نمی‌کردی انجام دهی، فقط یک بار انجام دهی، تا دیگر تمام می‌شود. برای همین هست که تا وقتی نمیرم فکر نمی‌کنم بمیرم. گاهی فکر می‌کنم با این همه خوبی چرا باید بمیرم؟ دلم می‌خواهد زنده بمانم اما وقتی صد ساله شوم، بچه‌ام هفتاد ساله می‌شود و دوست ندارم فرزندم را پیر ببینم. بلاخره چند شب قبل خواب بچه‌ام را دیدم. داشت شیر می‌خورد. با خودم گفتم چرا نمی‌روم با او بازی نمی‌کنم. هنوز لذتی نبرده بودم که صدای باخ به گوشم رسید و بیدار شدم. بلافاصله گوشی را خاموش کردم تا میم بیدار نشود.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

آنالیزززز

یکی دو سال بود که فقط نتایج و خلاصه‌ی فوتبال‌ها را نگاه می‌کردم. متاسفانه یک ماه است که دوباره دارم پخش زنده نگاه می‌کنم و دو شب قبل قلبم از هیجان بازی درد گرفت. البته من بازی را تا دقیقه‌ی نود و به صورت تکه تکه دیدم. خانه‌ی خودمان نبودیم و شبکه‌ی سه قطع و وصل می‌شد. دقیقه‌ی نود خوابیدم و صبح متوجه شدم بایرن سه گل دیگر خورده و بازی را واگذار کرده است. تعجب نکردم. ده نفره شده بود. خوب بازی نمی‌کرد. حالا همه دارند از داوری صحبت می‌کنند. صحبت کردن از داوری بی‌فایده است. بایرن هم بارها از اشتباهات داوری سود برده است. این تیم بایرن است که مشکل دارد. هیچ یک از پیرمردهای بایرن غیر از لام نباید بازی می‌کرد. چهار سال قبل ریبری در بازی با رئال خسته بود و در همه‌ی این سال‌ها خستگی خود را حفظ کرده است. روبن هم از دویست سال قبل روی اعصاب است. هیچ وقت او را به خاطر اشتباهاتش در فینال‌ جام جهانی و جام باشگاه‌های اروپا نمی‌بخشم.

بایرن باخت. چهارمین باخت پشت سر هم به رئال مادرید. در این چهار بازی یازده بار دروازه‌اش باز شده است. هفت بار توسط کریس رونالدو. این برای من یعنی چنگیز خان بیاید هرات را فتح کند. دستور قتل عام بدهد. بعد خانه‌ها را خراب کنند و شهر را به آب ببندند و در آن جو بکارند. نمی‌دانم چرا دارم حرص می‌خورم. من در مازندران چرا باید از شکست بایرن مونیخ در آن گوشه‌ی دنیا ناراحت باشم؟ آن هم تیمی که تمام بازیکنان خوب دورتموند و رقیب‌های دیگر را به راحتی در اختیار می‌گیرد و هر سال در بوندس لیگا قهرمان می‌شود. آنقدر که مظلوم‌کش هست یقه‌ی قدرتمندهای اروپا را نمی‌گیرد. هیچ وقت از یادم نمی‌رود دورتموند چگونه رئال مورینیو را حذف کرد. رئال مادرید هم از وقتی بازیکنان دوست داشتنی‌اش مثل اوزیل و کاکا رفته‌اند مثل سگ، شکست ناپذیر شده است. بایرن با همه‌ی ادعایش، امسال به رئال، پارسال به اتلتیکو، دو سال قبل به بارسا، سه سال قبل دوباره به رئال باخته‌اند و پیج رسمی‌اش هم با خونسردی به رئال تبریک می‌گوید. شاید می‌ترسد به خاطر اعتراض بازیکنانش به داور جریمه‌اش کنند. الان که اینها را نوشتم کمی حالم بهتر شد اما باز هم اگر کاره‌ای بودم یا مرا به باشگاه‌شان راه می‌دادند با اُردنگی روبن و ریبری و ویدال و بوآتنگ و خاوی مارتینز را بیرون می‌کردم و برای اجرای هر چه بهتر عدالت خاوی مارتینز را کمی نگه می‌داشتم و یکی هم پس گردنش به عنوان بی‌خاصیت‌ترین بازیکن تاریخ بایرن می‌زدم. آلونسو هم که ظاهرا می‌خواهد خداحافظی کند. حیف است وقتم را به هدر بدهم اما یک لقد هم نثار او می‌کنم. گواردیولا کاری کرد که سال‌های آخر بازی‌اش هم در اروپا باشد وگرنه باید می‌رفت قطر و در ورزشگاه آزادی هنگام بازی‌های جام باشگاه‌های آسیا حیرت‌زده می‌شد. (واقعا چرا انتظار داریم کسی که در اروپا بازی کرده در آزادی شگفت‌زده شود؟) سه سال قبل، عوض کردن آلونسو با کروس احمقانه بود. و این نتیجه‌ی تصمیم گواردیولا بود. از همان روز اول مشخص بود که گواردیولا سه سال بعد بایرن را ترک خواهد کرد. نباید به همچین مربی‌ای زیاد اجازه‌ی دخالت در خرید و فروش داد. نقل و انتقالات، سیاست و آینده یک باشگاه است و این کار یا باید به عهده‌ی مربی‌ای مثل فرگوسن باشد یا یک کارمند باشگاه. کسی که در باشگاه بازنشسته خواهد شد. گواردیولا یک روانی است. فکر می‌کند کوبریک است. او بدون ژاوی و اینیستا و مسی مثل فیلم مالنا بدون حضور مونیکا بلوچی است. کوبریک اگر قرار بود نیکول کیدمن در آخرین فیلمش بازی نکند یک جور دیگر فیلم درست می‌کرد. اما گواردیولا مشکلش این است که در سال اول با بارسلونا همه را لت و پار کرد و متاسفانه داور اجازه نداد گاس هیدینگ با چلسی در برابر او برنده باشد. هر کس دیگر هم در سال اول شش جام برنده می‌شد فکر می‌کرد خدا است. یعنی یک تئوریسین است. در بایرن، دلش می‌خواست در این سه سالی که هست با آلونسو کار کند و بعد سلام انگلستان و سلام چالش‌های تازه. آنجلوتی هم که وقتی مربی میلان و رئال بود همیشه در برابر بایرن موفق بود. من هم همیشه از او بدم می‌آمد. اما الان به عنوان مربی بایرن، در برابر رئال انگار آمده بود تعطیلات. وظیفه‌ی سازمانی‌اش یعنی حذف بایرن را به درستی به پایان رساند. امیدوارم مدیران بایرن مونیخ بعد از حذف آن هم با آنجلوتی از خرید کردن بیخود دست بردارند. یعنی تا هر کس به آنها گل زد به او پیشنهاد ندهند و هر مربی‌ای را که حذفشان کرد، مربی خودشان نکنند. در اروپا که خیلی راحت حذف می‌شوند امیدوارم در بوندس لیگا هم ناکام باشند تا بلاخره یک راه درست پیدا کنند.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

دلم گرفته

احتمالا جسیکا چستین نمی‌داند من کجا هستم. نمی‌داند بازی‌اش را همه جا حتی در مریخی هم تحسین می‌کنم. حتما تولستوی هم فکر نمی‌کرد کسی از ایران رمان‌هایش را بخواند. فکر نمی‌کرد کسی عکسش را به دیوار اتاقش بچسباند. البته من هنوز اتاقی برای خودم ندارم اما وقتی اتاق‌دار شدم، قول نمی‌دهم اما چشم. سعی‌ام را می‌کنم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

دلم گرفته

هر وقت حالم خوب نیست، پرسپولیس می‌برد و بایرن می‌بازد و کریس رونالدو گل می‌زند. دلم برای اوتمار هیتسفلد تنگ شده. کاش برمی‌گشت. شاه هم نمی‌رفت. حالم خیلی خراب است رفیق. دوست و رفیق؟ نه خیلی ممنون. من انسان تنهایی هستم. خودم هستم و خودم. فقط خودم به ارزش‌های خودم واقفم. هیچ کس به فکر من نیست. من کویرم. شوخی کردم. کویر که خیلی زیباست. باور نمی‌کنی؟ به آن دشت خشک بی‌درخت نگاه کن.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

بهترین دفاع

فرصتی ندارم. باید زودتر بروم دنبال کارم. اگر خواهرم این جمله را می‌شنید می‌گفت کار؟ تو؟ همه فکر می‌کنند من آرام و بی‌خیال هستم. اما این گونه نیست. وضعم خوب نیست. نمی‌توانم زندگی‌ام را مدیریت کنم. نگرانم. هر وقت نگران هستم باید با یکی حرف بزنم. کسی که فقط شنونده باشد. اگر بخواهم با کسی درددل کنم و مثلا بگویم پول ندارم. مخاطب فکر می‌کند از او قرض می‌خواهم. نگران می‌شود و برایم توضیح می‌دهد که پولی در بساطش نیست. کسی که فقط شنونده باشد، احساساتم را درک کند، نیست. برای همین مجبورم بنویسم. اما وقت نوشتن هم ندارم. وقت ندارم یعنی سرم شلوغ است اما جمعه‌ها متوجه می‌شوم کل هفته هیچ کاری انجام ندادم. الان چهار ماه است که دارم در این دفتر کار می‌کنم اما حتی یک کار مثبت هم انجام ندادم. حقوق خاصی هم نیست که عذاب وجدان داشته باشم. مهمان‌ها با لکسوز می‌آیند و چای سبز و بیسکوئیت ساده‌ی ما را می‌خورند و با لبخند خداحافظی می‌کنند. من هم آمار وعده‌های غذایی‌ام را وارد سامسونگ هلث می‌کنم.

هر وقت خودم را نگاه می‌کنم دارم در ذهنم می‌نویسم. مدام در حال نوشتن هستم. حتی وقتی پدرم حرف غیرمنطقی بارم می‌کند و می‌رود، در ظاهر ساکتم اما دارم جملاتی را که باید به او می‌گفتم در خیالم تایپ می‌کنم. وقتی بچه بودم تصور کارگردانی داشتم اما الان قطعا نویسنده هستم. گاهی ایده‌های جالبی به مغزم می‌رسد که خودم تعجب می‌کنم اما همین که مد‌ت‌ها بعد به سراغشان می‌روم می‌بینم که هیچ درخششی در آنها نیست. مثل یک رویای تاثیرگذار که هیچ وقت برای دیگران جذاب نیست. هفته‌ی پیش می‌خواستم یک نمایشنامه‌ی تاریخی برای نوجوانان بنویسم. به نوشتن و به تاریخ علاقه داشتم. به پول این کار هم علاقه داشتم. فکر می‌کردم آن سکویی که سال‌ها منتظرش بودم را پیدا کرده‌ام. اما یک روز تمام کله معلق زدم و حتی یک خط هم تایپ نکردم. دیدم دارم کفش‌های کترپیلار را نگاه می‌کنم. در حالی که قصد خرید هم نداشتم. کفش به اندازه‌ی کافی داشتم اما شلوار مثلا نداشتم. میم هم شاکی شد. نگران بود. چون با سی‌ویک سال سن با هر موج دریا مسیر زندگی‌ام عوض می‌شد. بلافاصله نمایشنامه را کنار گذاشتم. نقاط ضعف زیادی در برابر میم داشتم و دوست نداشتم یک مورد دیگر به آن اضافه شود. وقتی می‌توان خیلی راحت از چیزی گذشت چرا این کار را نکنم؟ به معلم می‌گفتم بله آقا. به فرمانده می‌گفتم بله جناب سروان. به پدرم می‌گفتم باشه. به میم هم می‌گویم چشم عزیزم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید