دلم گرفته

هر وقت حالم خوب نیست، پرسپولیس می‌برد و بایرن می‌بازد و کریس رونالدو گل می‌زند. دلم برای اوتمار هیتسفلد تنگ شده. کاش برمی‌گشت. شاه هم نمی‌رفت. حالم خیلی خراب است رفیق. دوست و رفیق؟ نه خیلی ممنون. من انسان تنهایی هستم. خودم هستم و خودم. فقط خودم به ارزش‌های خودم واقفم. هیچ کس به فکر من نیست. من کویرم. شوخی کردم. کویر که خیلی زیباست. باور نمی‌کنی؟ به آن دشت خشک بی‌درخت نگاه کن.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

بهترین دفاع

فرصتی ندارم. باید زودتر بروم دنبال کارم. اگر خواهرم این جمله را می‌شنید می‌گفت کار؟ تو؟ همه فکر می‌کنند من آرام و بی‌خیال هستم. اما این گونه نیست. وضعم خوب نیست. نمی‌توانم زندگی‌ام را مدیریت کنم. نگرانم. هر وقت نگران هستم باید با یکی حرف بزنم. کسی که فقط شنونده باشد. اگر بخواهم با کسی درددل کنم و مثلا بگویم پول ندارم. مخاطب فکر می‌کند از او قرض می‌خواهم. نگران می‌شود و برایم توضیح می‌دهد که پولی در بساطش نیست. کسی که فقط شنونده باشد، احساساتم را درک کند، نیست. برای همین مجبورم بنویسم. اما وقت نوشتن هم ندارم. وقت ندارم یعنی سرم شلوغ است اما جمعه‌ها متوجه می‌شوم کل هفته هیچ کاری انجام ندادم. الان چهار ماه است که دارم در این دفتر کار می‌کنم اما حتی یک کار مثبت هم انجام ندادم. حقوق خاصی هم نیست که عذاب وجدان داشته باشم. مهمان‌ها با لکسوز می‌آیند و چای سبز و بیسکوئیت ساده‌ی ما را می‌خورند و با لبخند خداحافظی می‌کنند. من هم آمار وعده‌های غذایی‌ام را وارد سامسونگ هلث می‌کنم.

هر وقت خودم را نگاه می‌کنم دارم در ذهنم می‌نویسم. مدام در حال نوشتن هستم. حتی وقتی پدرم حرف غیرمنطقی بارم می‌کند و می‌رود، در ظاهر ساکتم اما دارم جملاتی را که باید به او می‌گفتم در خیالم تایپ می‌کنم. وقتی بچه بودم تصور کارگردانی داشتم اما الان قطعا نویسنده هستم. گاهی ایده‌های جالبی به مغزم می‌رسد که خودم تعجب می‌کنم اما همین که مد‌ت‌ها بعد به سراغشان می‌روم می‌بینم که هیچ درخششی در آنها نیست. مثل یک رویای تاثیرگذار که هیچ وقت برای دیگران جذاب نیست. هفته‌ی پیش می‌خواستم یک نمایشنامه‌ی تاریخی برای نوجوانان بنویسم. به نوشتن و به تاریخ علاقه داشتم. به پول این کار هم علاقه داشتم. فکر می‌کردم آن سکویی که سال‌ها منتظرش بودم را پیدا کرده‌ام. اما یک روز تمام کله معلق زدم و حتی یک خط هم تایپ نکردم. دیدم دارم کفش‌های کترپیلار را نگاه می‌کنم. در حالی که قصد خرید هم نداشتم. کفش به اندازه‌ی کافی داشتم اما شلوار مثلا نداشتم. میم هم شاکی شد. نگران بود. چون با سی‌ویک سال سن با هر موج دریا مسیر زندگی‌ام عوض می‌شد. بلافاصله نمایشنامه را کنار گذاشتم. نقاط ضعف زیادی در برابر میم داشتم و دوست نداشتم یک مورد دیگر به آن اضافه شود. وقتی می‌توان خیلی راحت از چیزی گذشت چرا این کار را نکنم؟ به معلم می‌گفتم بله آقا. به فرمانده می‌گفتم بله جناب سروان. به پدرم می‌گفتم باشه. به میم هم می‌گویم چشم عزیزم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

سی اسفند

صبح زود از خواب بیدار شدم. خیلی زود در حدی که صبح نبود، شب بود. اذان نگفته بودند. به دستشویی رفتم. گوشی‌ام را زدم به شارژ. به فرید زنگ زدم و بیدارش کردم. روی مبل نشستم و چشمانم را فشار دادم و بعد پیشانی و پشت سرم و همین طور تا جایی که انگشتم می‌رسید به این حرکت ادامه دادم. یک دقیقه هم هیچ کاری نکردم و به کولر گازی نگاه کردم. چند ماه دیگر باید شروع به کار می‌کرد. روز سختی در پیش رو بود. کمی نگران بودم. می‌رسم تحویل سال برگردم؟ این اولین سالی بود که من و میم در خانه‌ی خودمان عید را جشن می‌گرفتیم. روز قبل کار ما به علت وزش شدید باد نیمه تمام ماند. لباس پوشیدم و وسایلم را جمع کردم که حرکت کنم اما دوباره مجبور شدم به دستشویی بروم. وقتی به فرید رسیدم خالی خالی بودم.

نمی‌دانستم چه آهنگی دوست دارد. خودم هم حوصله‌ی هیچ موسیقی‌ای را نداشتم. اما دلم می‌خواست برایش آهنگی بگذارم. در بین فهرستی که داشتم سیما بینا از همه بهتر به نظر می‌رسید. اگر یک نظرسنجی در مورد محبوب‌ترین خواننده‌ها برگزار کنند، سیما بینا در رده‌ی صد و هشتاد و سوم قرار می‌گیرد. اما اگر نظرسنجی در مورد منفورترین خواننده باشد، سیما بینا نفر آخر خواهد بود. بخاری را روشن کردم. گفتم صندلی را بخواباند و بخوابد. فرید هم همین کار را کرد اما شاید نخوابید و فقط چشمانش را بست. من هم در دل تاریکی رانندگی می‌کردم. از این که جاده خلوت باشد لذت می‌برم. دوباره دلم خواست یک رمان بخوانم یا بنویسم که در آن به خاطر یک بلای طبیعی از هر یک میلیون نفر فقط یک نفر زنده مانده است. یعنی در ایران فقط هشتاد نفر زنده مانده‌اند. هشتاد نفر کم است. هشت هزار نفر بهتر است. فرض کنیم از هر ده هزار نفر یک نفر زنده مانده است. در این صورت در مازندران سیصد و بیست نفر زندگی می‌کنند. این مرگ دسته جمعی ناگهانی اتفاق افتاده است. بنابراین جنازه‌ها روی زمین افتاده و متلاشی شده و اسکلت‌ها باقی می‌مانند که آنها هم به مرور از بین می‌روند. از بین می‌روند؟ شخصیت اصلی داستان و همسرش تنها افراد زنده مانده‌ در روستای خود هستند. هم از طبیعت می‌ترسند و هم از آدم‌ها. چون در فیلم‌ها دیده‌اند که انسان‌ها در این موارد به راحتی به یکدیگر تجاوز می‌کنند. همسر شخصیت اصلی باید داروی تیروئید مصرف کند. باردار هم هست. بعد از ترس و بهت اولیه، می‌فهمند که باید زنده بمانند. از کلانتری و پادگان اسلحه برمی‌دارند. چند مغازه‌ و داروخانه‌ را خالی می‌کنند. ماشین همه جا هست. اگر سوختش تمام شد یک ماشین دیگر را برمی‌دارند. گاهی یک کامیون راه را بسته است که آن را از سر راه برمی‌دارند. مخزن پمپ بنزین‌ها پر است. موتور برق پیدا می‌کنند و از هاردهای مردم شب‌ها فیلم می‌بینند. از کتاب‌خانه‌ها استفاده می‌کنند. دوست پیدا می‌کنند. رقیب پیدا می‌کنند. گاهی دعوا و درگیری پیش می‌آید. دلم نمی‌خواهد قتل و کشتار در رمان وجود داشته باشد. یا اگر باشد دلم نمی‌خواهد موضوع اصلی آن باشد. همین تلاش برای زنده ماندن و تغییر طبیعت برایم جذاب است. مثلا شاید موش‌ها و سوسک‌ها شهر را به تسخیر خود دربیاورند. گربه‌ها و سگ‌ها و سایر حیوانات دچار تغییرات اساسی می‌شوند. و این که چه بر سر علم می‌آید. چه بر سر مشاغل می‌آید. با کشورهای خارجی چگونه ارتباط برقرار می‌کنند. چین باید بیشتر از صدهزار نفر جمعیت داشته باشد. اما سراغ این رمان نمی‌روم. چون احتمالا قبلا در آمریکا یا جای دیگری نوشته شده است. اگر هم بخواهم بنویسم باید کلی تحقیق کنم و خود نوشتن هم سخت است. شغل مورد علاقه‌ام تهیه‌کنندگی است. اگر تهیه‌کننده‌ی پولداری بودم سفارش ساخت سریالی با این موضوع را می‌دادم و خودم هم به همراه بقیه تماشا می‌کردم.

زودتر از آن که تخیلاتم به پایان برسد به خانه‌ی پدری رسیدیم. پدری یا مادری؟ پدر هنوز آماده نبود. من و فرید لباس کار پوشیدم. چکمه و دستکش پوشیدیم و آماده بودیم. همیشه قبل از شروع یک کار سخت یاد فیلم راه‌های افتخار استنلی کوبریک می‌افتم. جایی که سرهنگ فرمان حمله را صادر می‌کرد. پدر آماده شد. با ماشین پدرم به شالیزار رفتیم. دلم نمی‌خواهد ماشین خودم را به جاده‌ی خاکی ببرم. البته اگر برای خودم بود می‌بردم. اما ماشین من نیست. برای میم است. وقتی وارد گِل شدیم هنوز شب بود. پدرم دیگر آن پدر سابق نبود. زیاد حرف نمی‌زد. ایراد نمی‌گرفت. ناگهان دلم برایش سوخت. چون کمرش هم درد می‌گرفت. بعد با این سن و سال این کار برایش سخت بود. رفتار من هم عوض شد. شروع کردم به صحبت کردن و حرف‌های روحیه‌بخش زدم. کار سخت بود ولی خوب پیش رفت. ساعت هشت و نیم صبح کارمان تمام شد. وقتی تمام شد باد شروع به وزیدن کرد. دیگر برای مزاحمت دیر بود. به خانه رفتیم و صبحانه خوردیم. پدر پول و عیدی فرید را به او داد. اما به من چیزی نداد.

به موقع به شهر برگشتم. دوست ندارم در شهر زندگی کنم. اما فعلا در خانه‌ام احساس راحتی می‌کنم. شهر آن چنان خلوت نبود. بعضی وقت‌ها ماشینی با سرعت از یک تقاطع یا میدان عبور می‌کرد. فکر کنم به این روش می‌خواست از جایی که در طول سال ترافیک بود انتقام بگیرد. رفتم شهر کتاب و برای سفره‌ی هفت سین یک دیوان حافظ خریدم. دیوان حافظ قبلی در روستا بود و به درد سفره نمی‌خورد. همان را لای کاغذ کادو پیچیدم و به میم هدیه دادم. گفتم سال بعد جبران می‌کنم.

نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

دزفول

پنج عصر بود. در گوشه‌ی خودم نشسته بودم. سردم بود. بخاری از من دور بود. لباسم کم بود. روز قبل هوا گرم بود. در پیاده‌رو به مردمِ نگران نگاه می‌کردم. احساس می‌کردند که قدر زمستان را ندانستند. به اندازه‌ی کافی از آن لذت نبردند. انگار با خودشان حرف می‌زدند. «ای بابا! تا همین دیروز هوا خوب بودها. سرد بود. خنک بود. شیر کاکائوی داغ می‌چسبید. پنجره‌ها بسته بود. صدای کارگرهای ساختمان بغلی نمی‌آمد. پشه نبود. پتو قابل استفاده بود. اما الان؟ از امروز هوا گرم است. شرجی خواهد شد. دیگر نمی‌شود کاپشن پوشید. این همه وسیله را در جیب کدام لباس بگذاریم؟ همه‌ی خوشی‌ها از دست رفته است.» برای غصه خوردن زود بود. چون دوباره سرد شد. من هم به امید گرما زیرشلوار نپوشیده بودم و با یک پیراهن آمده بودم بیرون. نزدیکی‌های دفتر یخ زدم و تا عصر که می‌خواستم بروم و منتظر بودم درِ دستشویی باز شود، یخم باز نشده بود. با یخِ بسته‌ام یک بار دیگر به ساعت نگاه کردم. پنج عصر بود. نه مهربان بودم با ژاله‌، نه چشمگیر در هفته بازارها. خوابم می‌آمد. دوست داشتم چشمانم را فشار بدهم. خانم ضاد و خانم صاد دفتر را ترک کرده بودند. من و رئیس و مهندس هنوز نرفته بودیم. منتظر بودم رئیس از دستشویی بیرون بیاید و دوباره تاکید کنم که می‌خواهم از سه‌شنبه به مرخصی بروم. سیفون کشیده شد. باید تا یک دقیقه‌ی دیگر در دستشویی را باز می‌کرد و به میزش برمی‌گشت. آن طرف، مهندس در اتاق خود داشت طرح‌های ایمنی معادن را می‌نوشت. توجهی به محیط اطرافش نداشت. من داشتم تایپ می‌کردم و با هدفون ساسی گوش می‌کردم. حال خراب بود. دلم می‌خواست در سالن کنفرانس برقصم. اما بلد نبودم. به خوزستان فکر می‌کردم. این سفر قرار بود یک ماه قبل باشد. قرار بود من و میم با هم به دزفول برویم، برادرزاده‌هایش را ببینیم و از آنجا به کیش یا بندرعباس سفر کنیم. پدر و مادر میم هم بعد از مدتی خواستند با ما بیایند. هنوز هیچ برنامه‌ریزی‌ای نکرده بودیم که ناگهان مادربزرگ بیمار شد. نود ساله بود. پیش از این حالش خوب بود. خوب یعنی بد نبود. اما از آن لحظه دیگر نمی‌توانست کارهای شخصی خود را انجام دهد. غذای جامد نمی‌توانست بخورد. خانه‌ی دایی رستم که محل زندگی مادربزرگ بود ناگهان شلوغ شد. همه منتظر بودند لحظه‌ی تلخ فرا برسد. خانه بزرگ بود با این حال همه جا پر از مهمان شد. دکور خانه عوض شد. همه دور هم جمع شدند. به یاد روزهای گذشته، اول غصه خوردند، بعد خندیدند، دوباره غمگین شدند. کمی حاشیه به وجود آمد. طبیعی بود. جمع چهل نفره باید حاشیه داشته باشد. ماجرا، شبیه فیلم و سریال‌های ایرانی شد. اما حوصله‌ی کسی سر نمی‌رفت. سریال جالبی بود. انگار آقای عیاری داشت آن را می‌ساخت. خوشبختانه مهران رجبی حضور نداشت. هر وقت می‌آمدم، یک گوشه می‌نشستم و این جمع خانوادگی را می‌دیدم. یک هفته گذشت. در این مدت هر بار کسی شام درست می‌کرد و به آنجا می‌آورد و همه دور هم می‌خوردند. یک شب آبگوشت، یک شب لوبیا، یک شب کوکو، یک شب الویه. شب هفتم که به دیدن مادربزرگ رفتم حالش بهتر بود. من را می‌شناخت. حال میم را از من پرسید. میم در آن اتاق کوچک کنارم نشسته بود. این یک رسم بود که حال خانواده‌ی مخاطب را از او بپرسند. حتی اگر خانواده را کنار شخص ببینند. ربطی به بی‌حواسی نداشت. از میم هم حال مرا پرسید. مادربزرگ داشت با مرگ می‌جنگید. موهای شانه کرده‌اش از زیر روسری مشخص بود. تمیز بود. شاید رژیم غذایی خاصی که به ناچار داشت حالش را بهتر کرده بود. البته هنوز نمی‌توانست به امورات شخصی‌اش برسد. بعد از گذشت چند روز دیگر، بلاخره کار به جایی رسید که شرایط عادی شد. به یکدیگر نگاه کردند و گفتند چقدر برای دایی و خانواده‌اش مزاحمت ایجاد کنیم؟ خبری نیست. فعلا فرشته‌ی مرگ این اطراف نیست. یک پرستار گرفتند.  همه به زندگی خود برگشتند. بنابراین ما هم می‌توانستیم به سفر خود فکر کنیم. من هم به اندازه‌ی خودم فکر کردم و وقتی در دستشویی باز شد، دوباره تاکید کردم که سه‌شنبه به مرخصی می‌روم. رئیس هم وقتی داشت دستش را با سه برگ دستمال کاغذی خشک می‌کرد، دوباره موافقت کرد و گفت خوش بگذرد.

قرار بود به مسافرت برویم. یک سفر طولانی. از جنگل و دریا به دشت و کویر. از سفر ترسی نداشتم. چرا که با کوله‌باری از تجربه راهی سفر می‌شدم. تجربه می‌گفت هیچ وقت در مورد سفر حرفی نزنم. هیچ پیشنهادی ندهم. بنابراین در سکوت وسایل اضافی ماشین را ریختم گوشه‌ی انبار. دلم می‌خواست زنجیر چرخ و زاپاس را هم پرت کنم بیرون. صندوقِ یک ماشین گازسوز، کوچک است و ناگهان صندوق پر می‌شود. مادر می‌خواست فرزندان خود را ببیند و هر مادری با صندوق پر به دیدار عزیزان خود می‌رود. وقتی انبار را نگاه کردم دیدم جای خودم هم همین جاست. باید خودم را بسته‌بندی می‌کردم و می‌رفتم گوشه‌ی انبار. دوره‌ی استفاده‌ی من دیگر تمام شده. اما من راننده بودم. راننده‌ی اصلی بودم. فردا ساعت چهار صبح باید دوازده ساعت تمام رانندگی می‌کردم. میم می‌توانست کمکم کند اما دلم می‌خواست خودم تمام مسیر راننده باشم. یک آزمایش بود. شب قبل از حرکت بسیار خسته بودم. از این خستگی خوشحال بودم. فکر می‌کردم ده شب می‌خوابم و سه صبح مثل پلنگ از خواب بیدار می‌شوم و چهار صبح می‌توانیم حرکت کنیم. اما ده شب مثل پلنگ شدم و دوازده شب در حالت پلنگ خسته خوابیدم و دو بامداد با تلفن مادر از خواب زمستانی بیدار شدم. پدر و مادر نخوابیده بودند. فکر می‌کردند ما هم بیداریم. برای دیدن فرزندان خود بی‌قرار بودند. دوست داشتند همان موقع حرکت کنیم. من هم هیجان داشتم اما نه به آن اندازه که نیازهای اولیه‌ام را از یاد ببرم. بنابراین تاکید کردم که بهتر است همان ساعت چهار حرکت کنیم. رفتم که بخوابم اما دیگر خوابم پریده بود. مرغ از قفس رها شده بود. گرگ افتاده بود به گله. مسی و نیمار با سوشا مکانی دو به تک شده بودند. میم مرا از ادامه‌ی این مسیر مبتذل بازداشت. وسایل را جمع کردیم و در ماشین ریختیم. به خانه‌ی پدر و مادر که رسیدیم، وسط کوچه بودند.

از شهر خارج شدیم. بیست بار با سرعت از روی سرعت‌گیرها رد شدم که باعث شد سرها با سقف ماشین آشنا شود. نگران پنجاه عدد تخم مرغ در صندوق عقب بودم. جاده خلوت بود و به عبارتی بهتر خالی بود. نمی‌توانستم سرعت‌گیرها را تشخیص دهم. چون در حالت عادی از چراغ ترمز ماشین جلو متوجه می‌شدم. به هر حال بعد از بار بیستم دیگر اشتباه نکردم. بعد از صحبت‌ها و حرف‌های اولیه همه سکوت کردیم و من به روبرو خیره شدم. مادر از پشت به پدر می‌گفت که با من حرف بزند. برای این که نخوابم. اما ما حرفی با هم نداشتیم. رابطه‌ی بسیار خوبی داریم اما نیاز نیست مدام با هم حرف بزنیم. گاهی فقط نگاه. وقتی پرسپولیس می‌بازد من به صحبت علاقمند می‌شوم و وقتی استقلال می‌بازد او با من حرف می‌زند. پدر از عابر بانک پول برداشت و همه را به من داد. دو بار به آرامی گفتم نه اما قبول نکرد. پدر میم کلا کم حرف است. برعکس پدر من که مثل رادیو خاموشی ندارد. پدرم شروع می‌کند به حرف زدن و گوش و مغز را فرسوده می‌کند. در همه‌ی زمینه‌ها صاحب نظر است و به همه چیز علاقه دارد. سینوهه یا تیمور لنگ یا سعدی کارنو، فرقی برایش ندارد. حتی وقتی تا زانو در گِل‌ و لای شالیزار هستم باید مدام شنوده‌ی حرف‌هایش باشم. دلم می‌خواهد ارتباطم را قطع کنم اما نمی‌توانم. به این فکر می‌کنم که یک روز مرگ فرا می‌رسد و آن موقع نمی‌توانم خودم را ببخشم. تحمل رفتارش خیلی سخت است. قول‌هایی به من داد که امروز آن را فراموش کرده و من هم نمی‌دانم چه کنم. اگر چند کیسه اسکناس داشتم هیچ مشکلی نداشتم. من هم مثل پدرم هستم اما در سالیان اخیر بهتر شدم. برای خودم قانون وضع کردم. هیچ وقت بحثی را شروع نکنم. هیچ وقت سوال نکنم. فقط وقتی از من درخواست شد به اختصار صحبت کنم. تا وقتی سخن نگفته باشم، عیب‌هایم نهفته باشد. این جوری در هاله‌ای از ابهام هستم. یک قانون دیگر این که فقط در چند مورد خاص می‌توانم صحبت کنم. ادبیات روسیه، سینمای مستقل آمریکا، جسیکا چستین، تهاجم مغول‌ها و صحرای مانیومنت والی. هر سال دو مورد به این فهرست اضافه می‌شود و دو مورد از فهرست حذف می‌شود. در بقیه‌ی موارد، یعنی موضوعی که در فهرستم نباشد، هر کجا که باشم، می‌نشینم و صبر پیش می‌گیرم. و دنباله‌ی کار خویش می‌گیرم. بنابراین رانندگی‌ام را می‌کردم و در جواب سکوت پدر میم، سکوت عمیق‌تری داشتم. سکوت من البته از رضایت نبود. از ماشین ناراضی بودم. دو روز قبل کل روز را در گاراژ با تعمیرکارها سر و کله زدم و در نهایت صدای ماشین قطع نشد و در آن لحظه از درِ سمتِ راننده باد به داخل می‌آمد. نمی‌توانستم در سکوت شب به آلبوم مدئا گوش کنم. فقط وقتی که جاده پیچ و خم داشت و سرعت ماشین کم بود از لای در باد به داخل نمی‌آمد. ای کاش علم آنقدر پیشرفت می‌کرد که تعمیرکار‌ها، دندانپزشک‌ها و دکترها و مغازه‌دارها از کار بیکار می‌شدند. البته همین الان هم یک تعمیرکار فقط قطعه را تعویض می‌کند. دکتور یک اپراتور است. غیر از آنهایی که تحقیق یا تدریس می‌کنند. یا آنهایی که واقعا درمان می‌کنند. مغازه‌دار هم چند ده متر فضا در اختیار دارد. با این حال آنها کسانی هستند که پول روی پول می‌گذارند. البته بقیه‌ی مشاغل هم اضافی‌اند. دوستم می‌گفت هفته‌ یا ماهی یک بار به مشاوره‌‌ می‌رود. برایم توصیف کرد. به این صورت که روی مبل دکتر می‌خوابی و چشمانت را می‌بندی و حرف می‌زنی و بعد از نیم ساعت می‌روی بیرون. البته قبلش باید صدهزار تومان پرداخت کنی. من هم خیلی دوست دارم بروم و حرف بزنم. مطمئنم همین که حرف بزنم حالم خوب می‌شود. شاید برای همین است که می‌نویسم. اما اینجا نمی‌شود همه چیز را نوشت و نوشتن سخت است. اما دلیلی که من به دکتر نمی‌روم فقط پولش نیست. به روانشناس اعتماد ندارم. روانشناس کیست؟ کسی که درصدهای کنکورش در شیمی، زیست، عربی، معارف و بقیه مناسب بود و همین طور در دانشگاه وصایای امام و تاریخ تحلیلی و ده‌ها واحد دیگر را گذرانده و حالا روانشناس شده است. شاید حتی به ناچار این رشته را انتخاب کرده باشد. دلش می‌خواست دندانپزشک باشد. چه دکتر چه دندانپزشک، آنها عید به ترکیه و گرجستان می‌روند.

بعد از خرم‌آباد دیگر نمی‌کشیدم. مدام خمیازه می‌کشیدم. ماشین‌های روبرو می‌توانستند جای خالی دندان عقل مرا از دهان بازم ببینند. از روبرو آفتاب به چشمانم می‌تابید. نور شلیک می‌کرد. دشت پوشیده از برف بود و من نمی‌دانستم عینک دودی‌ام کجاست. خوابم می‌آمد. یک بار که داشتم از جاده خارج می‌شدم. زدم کنار و جایم را با میم عوض کردم. همین که رفتم پشت، خوابیدم. وقتی بیدار شدم فکر کردم دوازده ساعت تمام خواب بودم. اما در حقیقت دوازده دقیقه خوابیده بودم. سبک شدم. از چهار صبح تا آن لحظه که چهار عصر بود، خیلی سخت گذشت. تهران ترافیک بود. از فیروزکوه تا وسط جاده‌ی تهران قم دنبال پمپ بنزین بودم که بنزین بزنم و خودم را خالی کنم. اراک دیگر رسما خوابم می‌آمد. رفتم هشت کیلو تخمه خریدم و با تخمه خودم را بیدار نگه داشتم و جان بقیه را نجات دادم. تخمه معجزه می‌کند. مسیر آنقدر یکنواخت بود که بعد از هر هشت ساعت، اگر می‌خواستم ترمز بگیرم، باید کوهی از پوست تخمه را از روی پایم جابجا می‌کردم.

دوست نداشتم جریمه شوم وگرنه دلم می‌خواست با سرعت هزار کیلومتر بر ساعت از شهرهای قم، اراک، بروجرد و خرم‌آباد عبور کنم. نمی‌دانم چه بر سر حس شهرستان‌دوستی‌ام آمده بود. حتی تحمل شیراز در بهار امسال هم برایم سخت بود. فعلا فقط مازندران و شاهرود. قبلا این طوری نبودم. وقتی در شهر دورافتاده‌ای در ایران، این همه فکر می‌کنم غریبه‌ام و دلم می‌گیرد پس در خارج اصلا دوام نمی‌آورم. باید در جای خوب و با شرایط مناسب زندگی کنم تا غم غربت نداشته باشم. صلوات. وقتی به نزدیکی دزفول رسیدیم روحیه گرفتم. شهرِ سبز و پرآبی بود. هوا هم خوب بود. پنج عصر به منزل برادر میم رسیدیم. ترمه خواب بود. من عاشق این بچه هستم. دو سال قبل چشم دیدن مرا نداشت. خیلی زحمت کشیدم تا رابطه‌اش با من خوب شد. باید برای یک بچه‌ی دو ساله جالب می‌بودم و با سی سال سن پشتک می‌زدم. وقتی بیدار شد، دزفول شهر بهتری شد. پدر ترمه بعد از اذان رسید و سیاه و خسته و سوخته با ما احوالپرسی کرد. موهای پشت گردنش هم نامرتب بود. رفت دوش گرفت و شرایطش را بهتر کرد. آریا پسرعموی ترمه بود که به همراه خانواده‌اش موقع شام آمدند. باز هم دزفول شهر بهتری شد. بعد از شام دوش گرفتم و دزفول شد شهر رویاها. ساعت ده شب مثل بچه خوابیدم و پنج دقیقه‌ی بعد، یعنی درست در شش صبح بیدار شدم. کتاب مون پلاس را از کیفم درآوردم و شروع کردم به خواندن. سه بار آن را تمدید کرده‌ بودم. یعنی چهل و دو روز بود که نتوانسته بودم آن را تمام کنم. وقتی سرباز بودم ظرف دو روز تمامش می‌کردم. سفر، فرصت خیلی خوبی بود که آن را تمام کنم. از دو کتاب قبلی  پل آستر خوشم نیامده بود. اما این یکی موضوع جالبی داشت.

صبحانه بسیار مفصل بود. چهار نوع مربا، پنیر گاومیش، عسل، تخم مرغ آبپز، گردو. پدر ترمه صبح زود رفته بود سر کار. بعد از صبحانه من و میم به همراه مادر ترمه رفتیم خرید. البته ما قرار نبود خریدی کنیم. برای همراهی رفته بودیم. من رفتم عقب ماشین آنها نشستم و میم هم جلو کنار زن‌داداشش نشست. به مرکز خرید مادر رفتیم. جایی که خیلی خدا بود و هر چیزی در آن پیدا می‌شد. نیاز نبود به جای دیگری برویم. همه چیز پیدا می‌شد. حتی یک قسمت جداگانه وجود داشت که در آن شیر مرغ با درصد چربی‌های مختلف عرضه می‌شد. مادر ترمه، ماهی، سبزی، ماست گاومیش و چند تا چیز دیگر خرید. بعد از آن چرخی در دزفول زدیم. خوشم آمد. دزفول شهر خوبی بود. شاید چون احساس غریبگی نمی‌کردم. شاید چون در فصل گرما به سفر نیامده بودم. به هر حال آنها داشتند با هم حرف می‌زدند و من هم از گوگل مپ داشتم اسم خیابان‌ها را نگاه می‌کردم. ناگهان دیدم نوشته بستنی فروشی صلاح. حواسم نبود و با صدای بلند نقشه را می‌خواندم. مادر ترمه فکر کرد من بستنی می‌خواهم یا شاید این فکر را نکرد. به هر حال نگه داشت تا بستنی بخرد. کیف پولم همراهم نبود. او پول بستنی را داد. اگر کیف پول همراهم بود هم شاید او باید پول بستنی را می‌داد. ساعت سختی بود. زندگی همین است. پر از قرن‌های سخت و ثانیه‌های شاد.

چند روز در دزفول ماندیم. از جمله نقاط دیدنی دزفول اتاق خوابی بود که در اختیار ما قرار داشت. اتاقِ خوابِ مهمان بود. من خیلی آنجا را دوست داشتم. من مرد خانه و اتاق و میز و صندلی و مانیتورم. البته آنها اصرار کردند و ما را به یک جای بسیار دیدنی بردند ولی خوب ما راضی به زحمت‌شان نبودیم. ما به همان بالشت و پتو و اتاق راضی بودیم. تقریبا از روز اول داشتم به بازگشت فکر می‌کردم. نگران بودم. اما بازگشت خیلی ساده بود. میم سه ساعت اول راننده بود و من با این که نخوابیدم خسته نشدم. فقط عقب ماشین، جا برای نشستن کم بود. ما دو عدد پتوی گلبافت در دزفول خریده بودیم، چون احتمالا سه هزار و چهارصد تومان از ساری ارزان‌تر بود. وقتی که راننده نبودم کوه‌های زاگرس و دشت‌های وسیع را بهتر می‌دیدم. کوه‌ها واقعا سخت و ناهموار بودند. خالی بودن و تنهایی محیط جالب بود. شبیه مریخ بود. من مریخ را دوست دارم. نمی‌توانم درک کنم چرا این همه ایران مورد تهاجم قرار گرفت. چه چیزی را می‌خواستند؟ آیا ارزشش را داشت که این همه زحمت بکشند و از این دشت‌ها و بیابان‌ها عبور کنند و شهری را فتح کنند؟ آن موقع که نفتی هم نبود. برای همین دوست دارم تاریخ بخوانم. منتظرم این چند تا کتاب هم تمام شود و خودم را وقف تاریخ کنم.

بازگشت ساده بود چون قرار بود شب را در تهران بگذرانیم. می‌خواستیم به خانه‌ی دایی میم برویم. شنبه هم مادر نوبت دکتر داشت. مرکز آلرژی تهران. قبلا دو بار دیگر هم به این مرکز رفته بودم. کل ایران در این مرکز خلاصه شده است. جدیدترین شلوارهای کردی را پای مراجعه‌کنندگان به این مرکز دیده‌ام. با این که شنبه مرخصی نداشتم اما بدم نمی‌آمد این سفر طولانی‌تر شود. در ضمن یکی از قوانین من هم این بود که هیچ پیشنهادی ندهم و با هیچ پیشنهادی مخالفت نکنم. نزدیک تهران پدر گفت که پمپ بنزین نگه دارم. اما از آن موقع به بعد دیگر پمپ بنزین ندیدم. افتادیم در ترافیک تهران. هر چه والدین گفتند سوال کنیم، آدرس را از دایی نپرسیدیم و با گوگل مپ یک جا هم اشتباه کردیم. به گوگل ایمان داشتم اما برعکس همیشه این بار نسل قبل ایمان نداشت. ترکیب انتظار و سردرگمی و ادرار می‌توانست هر کسی را عصبانی کند اما پدر آرامشش را حفظ کرد و به روی ما نیاورد. بلاخره برج دایی میم پیدا شد. پدر همین که پیاده شد از نگهبان آدرس دستشویی را پرسید که نگهبان گفت فکر کنم اگر بروید بالا زودتر می‌رسید.

خانه سیصد متر بود. چهار اتاق خواب داشت. کف خانه پوشیده از چوب گردو بود که همه جای آن تمیز بود. یک پیانو و یک کیبورد و پنج کتابخانه و سه حمام داشتند. قبلا هم دو بار مزاحمشان شده بودم. اما این بار بهتر می‌توانستم اطراف را ببینم. چون دیگر بیکار نبودم. آن موقع بیکار بودم و از آدم‌های موفق می‌ترسیدم. البته هنوز هم اعتماد به نفس کافی نداشتم. من که کار فلانی نداشتم. حقوق فلانی نداشتم. اما از اعماق چاه نجات پیدا کرده بودم. حداقل از این که بگویم پیمانکار گاز هستم نجات پیدا کرده بودم. اما به هر حال متوجه فاصله‌ها و طبقات بودم. من چند قسط از وام ازدواجم را نداده بودم اما دایی باید حقوق معوقه‌ی چهارصد نفر را پرداخت می‌کرد. شاید چندین میلیارد از دولت طلب داشت. می‌گفت الان بیست و سه سال است که موقع عید استرس دارم. راست می‌گفت. نگران بود. حتی به من شِلِم یاد داد که با او بازی کنم. فکر می‌کنم بازی کردن به او آرامش می‌داد. شاید باید می‌گذاشتم ببرد تا خوشحال شود اما من در بازی خیلی سختگیر هستم. همیشه دوست داشتم در زندگی واقعی هم همین باشم. و با نیزه‌ی نهایی ظلمت، که واقعا نمی‌دانم چیست، رعب‌انگیز باشم.

نیمه شب از خواب بیدار شدم. همه خواب بودند. سابقه نداشت از شب تا صبح برای من حاشیه داشته باشد. به صورت طبیعی، شب می‌خوابم و صبح بیدار می‌شوم. بدون آن که حرکت اضافی بکنم و یا چیز دیگری را حس کنم. اما ناگهان از خواب بیدار شدم. با سردرد و حس عجیب گیجی. میم داشت از تخت یک‌نفره پرتم می‌کرد پایین. مون پلاس را در روشنایی راهروی اتاق خواب تمام کردم. پتوی اضافی را پهن کرده بودم پایین و کتاب را روی کف چوبی اتاق گذاشتم. میم روی تخت یک‌نفره خواب بود. فقط کف پایش از پایین معلوم بود. کمی به خودم زحمت دادم تا قوزک و ساق پایش را هم ببینم. خیالم راحت شد. دلم می‌خواست فقط روی کف گردویی قدم بردارد اما واقعا هیچ طرحی نداشتم. دلم می‌خواست اما برنامه‌ای نداشتم. من مستاجری بودم که کف خانه‌اش سرامیک بود. هوا داشت روشن می‌شد. از طبقه‌ی چهلم برج، داشتم تهران را این بار در روشنایی نگاه می‌کردم. آن همه زیبایی و رمز و راز تهران، در روز از بین رفت. نور آفتاب به صورت میم افتاد. یادم افتاد عینک دودی‌ام را کجا گذاشتم.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

در روزهای اول اسفند

گرسنه نیستم ولی دوست دارم ناهار بخورم. اگر نخورم چکار کنم؟ یک جوری باید وقتم را تلف کنم دیگر. یکی از بهترین روش‌ها برای اتلاف وقت، خوردن است. بعدی خوابیدن. می‌خوابی و روز بعد بیدار می‌شوی. جدا از سپری شدن زندگی باعث می‌شود کمی آسوده باشی. این جمله را زیاد شنیدم. «حالا امشبو بخواب. تا فردا خدا بزرگه.» یکی از توانایی‌های خدا حفظ بزرگی در تمام شبانه‌روز است. ناهار چایی دارم با مربای انجیر و ویفر موزی. نان بربری هم هست. همسرم تنهایم گذاشته است. دوست ندارم بگویم همسرم. بنابراین می‌گویم میم. دوست‌های میم آمده‌اند و او با آنهاست. من هم امروز زود از سر کار برگشتم و چون علاقه‌ای به خراب کردن جمع‌های دوستانه ندارم، آمده‌ام خانه‌ی پدر و مادر میم. اما پدر و مادر اینجا نیستند. آنها بیشتر اوقات در خانه‌ی روستایی خود هستند. من هم الان تنهام. وقت دارم ناهار درست کنم اما بلد نیستم. در سربازی و دانشگاه، کسی که ظرف می‌شست، من بودم. بقیه آشپزی می‌کردند. هر وقت ظرف می‌شستم به آینده فکر می‌کردم. پاک کردن ته دیگ نیمرو از همه سخت‌تر بود. هیچ تصوری از آینده نداشتم. روی ویفر مربای انجیر می‌ریزم. ابعاد ظرف مربا غول‌آساست. هشت کیلو مربای انجیر در این خانه وجود دارد. چند ماه دیگر انجیرهای تازه می‌رسند اما اینها تمام نمی‌شوند. برادران میم در جنوب کشور هستند و پدر و مادرش در روستا. مصرف‌کننده کم شده است. اما انسان دوست دارد همه چیز را ذخیره کند. تمام کشوهای یخچال، تمام قسمت‌های خالی انبار، تمام کابینت، تمام کتابخانه، دسکتاپ لپ‌تاپ، هشت تا هارد اکسترنال و سلول‌های مغز را پر می‌کنیم و تا روز مرگ از آن استفاده نمی‌کنیم.

این خانه فقط وقتی گرم است که من بیایم. گاهی مثل امروز برای این که جای دیگری ندارم. گاهی، وقتی که بخواهم آب تصفیه شده بگیرم. ما آب تصفیه کن نداریم. شاید چون مستاجریم نصب نمی‌کنیم. آب اینجا هم آنقدر مواد معدنی و سنگ دارد که هر ماه باید با چکش به جان چای‌ساز بیافتم. بنابراین هر بار به اینجا می‌آیم و بیست لیتر آب تصفیه شده به خانه می‌برم. وقتی که می‌آیم شلوارم را درمی‌آورم و شلوار راحتم را می‌پوشم. به شیر آب شلنگ وصل می‌کنم و سر دیگر شلنگ را در بشکه می‌گذارم تا پر شود. فشار آب تصفیه شده خیلی کم است. چون تصفیه کردن فرایندی دقیق و پیچیده است. شاید هم الکی سرعت را کم کرده‌اند که ما باور کنیم چیزی تصفیه می‌شود. از هر هشت نفر، سه نفر اعتقاد دارند که با این آب کلیه‌ها تنبل می‌شوند. من اظهارنظری نمی‌کنم. تخصص من چیز دیگری است. بعد از برقراری اتصال، شومینه را روشن می‌کنم و روی مبل می‌نشینم تا بشکه پر شود. گاهی یک ساعت تمام می‌نشینم و هیچ کاری نمی‌کنم. من در این کار حرفه‌ای هستم. گرمای شومینه مثل گرمای خانه‌ی ما متعادل نیست. کفِ خانه باید گرم باشد و سقف خانه خنک. اما بخاری گازی و شومینه برعکس عمل می‌کنند. بنابراین همیشه پاهایم سرد می‌شود. برای آن که گرمشان کنم، باسنم را روی زمین می‌گذارم و پاهایم را در آتش شومینه گرم می‌کنم. چون در این وضعیت همیشه تنها هستم کمی در آتش فرو می‌روم. این کار باعث می‌شود موهایم بسوزد و بوی کله‌پاچه در خانه بپیچد.

 بعضی وقت‌ها کتاب داریوش هخامنشی را می‌خوانم. هر چند دقیقه هم به عکس داییِ مادرِ میم نگاه می‌کنم. ایشان دو سال پیش از دنیا رفته‌اند. بزرگ خاندان بودند. الان که دارم ناهار می‌خورم، نگاهم نمی‌کند. چون از پشت عکسش به عنوان پد ماوس دارم استفاده می‌کنم. نان بربری از ویفر بهتر است. دو لیوان چایی خوردم. تمام آمار غذا خوردنم را در اِس هِلث ثبت می‌کنم. همه چیز را. موقع دویدن هم گوش به فرمانش هستم. چون از من می‌خواهد آرام‌تر یا تندتر بدوم. واقعا جای خالی یک همراه برای دویدن را پر می‌کند. تشویقم می‌کند. دوست دارم فکر کنم فقط برای من به وجود آمده است. پانزده سال تنهایی دویدم و هیچ کس همراه من نبود. از این به بعد هم محصول شرکت سامسونگ زحمت دوست را می‌کشد. واقعا دمش هم گرم. خیلی به او اعتماد دارم. حتی اگر از من آمار سانفرانسیسکوهایم (سلام خرس) را بخواهد، دریغ نمی‌کنم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

کارشناس مسائل

یک فایلی تصویری دارم می‌بینم که اندی و زنش، دارند در بی‌بی‌سی فارسی می‌خوانند. فکر کنم بهار نود و یک بود. آن موقع زیاد از تلویزیون برنامه ضبط می‌کردم. همه دارند می‌رقصند. صادق صبا، نفیسه کوهنورد، علی همدانی، حتی نیک آهنگ کوثر، همه هستند. فکر می‌کنم حسین باستانی هم آرام گوشه‌ای نشسته و به نقطه‌ی نامعلومی از سقف خیره شده است. راستش هیچ کس بلد نیست برقصد. نظر خاصی در مورد این جشن ندارم. اما اگر خودم را یک فرد انگلیسی فرض کنم که در یک هوای ابری و مرطوب در خانه نشسته‌ام، افسرده‌ام، تنها در کنار سگ مریضم، به ترک سقف خانه‌ام زل زده‌ام و به ماشین خرابم فکر می‌کنم، چه؟ اگر موقع پخش برنامه که به صورت اتفاقی دارم می‌بینم، پستچی قبض مالیات را برایم بیاورد که در یکی از ستون‌ها نوشته شده باشد مالیات ساخت شبکه‌های خارجی زبان، که اتفاقا درست به اندازه‌ی تعمیر ماشین یا هزینه‌ی دامپزشک سگ است، چه کار می‌کنم؟ دلم نمی‌خواست با یک اردنگی آنها را از بی‌بی‌سی بیرون کنم؟

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

شاخ

دارم باخ گوش می‌کنم. هنوز نظری در موردش ندارم. دوست شهریار هر وقت می‌گفتیم باخ، خودش را از پنجره پرت می‌کرد بیرون تا ما متوجه عظمتش شویم. بعد شهریار با چاقو گردنش را زخمی می‌کرد و من مجبور بودم بعد از باخ‌کنانشان فرش را بشورم. من اما مثل همیشه خونسرد هستم. باخ را پخش می‌کنم، بعد جمع می‌کنم و زندگی همچنان ادامه دارد. البته الان صدای نامفهومی را می‌شنوم. صداهای مزاحم مثل صدای ماشین‌ها از پنجره‌ی سمت چپ می‌آید و صدای رئیس از اتاق بغلی و صدای تایپ خانم‌ها از آن اتاق. من هم اتاق و میز و صندلی خودم را دارم اما حریم موسیقایی خودم را ندارم. امروز کار خاصی ندارم. کلا همیشه همینم. از سه ماه قبل تا الان قرار است آرم شرکت را طراحی کنم. به من گفتند که امور زمین‌شناسی و اکتشاف معادن و محیط زیست و شرکت مشاوره‌ای بودن در آرم لحاظ شود. خودم هم می‌خواهم یک شخصیت یا ماده‌ی معدنی اثیری به آرم اضافه کنم و کاشف فروتنی را در جستجوی آن نشان دهم. امیدوارم این نشان به عنوان فیلمنامه هم در بانک فیلمنامه‌ی کشور ثبت شود. حتی می‌خواهم نشان شرکت موسیقی متن داشته باشد. مثل تارکوفسکی در فیلم نوستالژیا، من هم می‌خواهم در اثر هنری‌ام از باخ استفاده کنم. الان هم مثلا می‌خواهم روی فیلمنامه‌ام کار کنم اما تمرکز ندارم. هر چند دقیقه یک نفر وارد شرکت می‌شود. امروز روز بسیار شلوغی است. پنج‌شنبه هیچ‌کس نبود. به حدی که من شلوارم را درآوردم یک دور در اتاق‌های شرکت زدم و سرانجام گوشه‌ی شلوارم را که خاکی بود با خیال راحت تکان دادم و تمیز کردم. بعد از آن یک والس تنهایی رفتم و سپس شلوارم را پوشیدم و پرده‌ها را بالا کشیدم. نور تابید و دفتر روشن شد. رفتم برای خودم چایی درست کردم و با قند شیرینش کردم و نان و پنیر و چایی شیرین خوردم. در کابینت بالا گردو بود اما حال شکستن نداشتم. من خودم شکسته بودم. شکسته که نمی‌تواند بشکند! هاها. اصلا دلم نمی‌خواهد جملات تکان‌دهنده بگویم. گفتنش، هم سخت است هم در کنار من احمقانه به نظر می‌رسد. دلم می‌خواهد ساده بگویم. اندک. چون زندگی‌ام ساده است. کم است. صبح بیدار شدم. رفتم دستشویی. صورتم را شستم. چایی درست کردم. صبحانه خوردم. تا جایی که باید تاکسی بگیرم را پیاده طی کردم. در راه گربه‌ای از کنارم رد شد و من به او توجهی نکردم. من خیلی ساده‌ام. کسی نیست که اینها برایش جالب باشد. برای خودم هم گفته‌های دیگران جالب نیست. بنابراین اینها را می‌نویسم و خودم برای خودم می‌خوانم. خیلی هم راضی هستم. فقط پول ندارم. دلم می‌خواست پول داشتم. اما نه به صورت یک عدد یا یک اعتبار در حساب خاصی. پول به صورت بسته‌‌ی فیزیکی. تمیز و کثیف فرقی ندارد. در حقیقت اینقدر به بسته‌های پول فکر کردم که الان تبحر خاصی در امور پولشویی دارم.

دارم تایپ می‌کنم. خسته شدم. خواهش می‌کنم در را ببنید. هوا سرد است. خوابم می‌آید. دلم برای خانه تنگ شده است. چهار ساعت است که آن را ترک کرده‌ام. دست راستم درد می‌کند. مدام خمیازه می‌کشم. دو بار صبحانه خوردم اما گرسنه‌ام. ناهار فکر کنم خبری نیست اما شام ماهی داریم. دارم آرم را با نرم‌افزار پینت طراحی می‌کنم. حوصله ندارم فوتوشاپ نصب کنم. سعی کردم اما موفق نشدم. هنوز فرق زیادی با گذشته ندارم. تا جایی که مجبور نباشم چیزی یاد نمی‌گیرم. در باز است. دارند با هم خداحافظی می‌کنند و باد سرد از آنجا به سمت من می‌آید. همین طور که دارم می‌نویسم، چرت می‌زنم. باخ را تمام کردم. نکته‌ی خاصی به ذهنم نمی‌رسد. چند بار دیگر هم باید بشنوم. اما الان نه. دمیتری شوستاکوویچ را انتخاب می‌کنم. سمفونی شماره پنج. در مورد ایشان هم حرفی ندارم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید